|
یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۵
موشک و قورباغهیه زمانی تازه یاد گرفته بودم با کاغذ، موشک و قورباغه درست کنم. سه چهار سال بیشتر نداشتم
مریم مومنی | ۱:۳۰ بعدازظهر فهرست وب ایرانی: (نمایه ها) با خوندن این کلمات حس غریبی از دوران کودکی بهم دست داد،مدتها بود یادی از گذشته ها نکرده بودم،ممنونم چی شد یادت افتاد؟ چی شد نوشتیش؟ آخ که منم از این حسها داشتم و چقققققققققدر سرکوب شدم چه جالب و خوب.این تجربه رو من هم دارم.قبل از دبستان چند روزی در کوچه شو کولات و بیسکویت فروختم.و چقدر الان که یادم می اد بهش می خندیم. پس آقای همسر باید به ذهن اقتصادی تو بسی افتخار کنه:) این نوستالژیای کودکی یک چیزی است که هیچ وقت در کت من فرو نمی رود!!! کودکی یعنی جنگ و فقر!! سن من به این جور کارها و سرگرمی ها قد نمیده ، ولی چند روز پیش توی یه جمعی بودم که همگی یه همچین خاطراتی داشتند ، فروختن آلاسکا های خونگی و فروختن فرفره های دست ساز و عکس برگردون به همکلاسی و ..... قابل توجه مازيار-دمتون گرم اشتباه كردم نوشته مال مانا مهر بود نه مازيار ببخشيد کودکی با خاطرات ساده و گلدارش، همیشه مبهم و شیرین سلام. عجب بابا!!!!! بدجوری با این مطلب شما دچار نوستالژیا شدم. ![]() |
|
جالبه. نمی دونم این علاقه به کاسبی کردن چطور در بچه ها به وجود میاد. من و برادرم یه تجربه ی خیلی شبیه به این داشتیم. من هفت ساله بودم و برادرم پنج ساله. فکرهامون رو روی هم گذاشتیم و با جعبه های چوب کبریت "شانسی" درست کردیم و گذاشتیم روی یه کارتن مقوایی جلوی در خونه و فروختیم به بچه های همسایه. توی بعضی هاشون شکلات بود و بعضی های دیگه شون تیله. بعضی هاشون هم پوچ بودن ! وقتی مامانم فهمید حسابی گوشمالی شدیم ... :) یادش به خیر :)