جمعه ۲۶ آبان ۱۳۸۵

پنج شنبه ها

صبح است . نه آن قدر زود که آدم از تنها بودن در خیابان وحشت برش دارد، نه آن قدر دیر که اثری از دختربچه ها و پسر بچه ها باشد. شهر در دست بزرگ ترها= زندگی فعلا جدی است.

دارم با عجله می روم سر کلاس. همیشه پنج شنبه ها همین طوری است. شب قبلش دیر می رسم خانه. صبح هم با عجله می زنم بیرون. گاهی ، اگر حوصله خیال بافی داشته باشم ، فکر می کنم که زمین گرد و قلنبه همین طور که دارد دور خودش می چرخد به چهارشنبه شب که می رسد یک چرخ ناگهانی می زند و خودش را وصل می کند به روز بعد. انگار کنید رقاصه ای را که ناگهان چرخ بزند و برسد به انتهای صحنه.

حالا تشبیه اش مهم نیست. داشتم می گفتم که پنج شنبه صبح زود است. هوا سرد و مه آلود. در حالی که دست هایم را کرده ام توی جیب ، مسیر هر روزه خانه تا ایستگاه مترو را پیاده می روم. از کنار پارک کوچکی رد می شوم. بخش مربوط به سگ ها را دورش حصار کشیده اند . گل و بته هم ندارد. در عوض زمینش کمی گلی و زمخت است. بگویی نگویی با سلیقه سگ ها جور در می آید. زن و مردی را می بینم که سگ هایشان را ول کرده اند در پارک و خودشان با هم قدم می زنند. سگ پودل و افغان کاری به کار هم ندارند.هر کدامشان گوشه ای برای خودش می چرخد. زن و مرد اما کنار هم راه می روند و سیگار می کشند. زن بیشتر پک می زند و مرد بیشتر حرف. زن چکمه های مشکی بلندی پوشیده. چهره هر دوشان کمی تکیده است.( تخمین سنی: دهه چهل).
قدم کند می کنم و دو نقطه نارنجی می بینم که توی این مه مدام خاموش و روشن می شوند. سیگار حتما گرمشان می کند که دست هایشان توی جیب نیست. به نظر نمی آید که چیز عجیبی دیده باشم. اما بدون این که دلیلش را بدانم غمگین می شوم. تقصیر این روحیه مزخرف من است که می تواند به همه چیز گند بزند و لایه تراژیک پنهان ماجرا را قبل از هر لایه دیگری ببیند.

حالا زن و مرد رسیده اند به لبه های حصار. دور می زنند و برمی گردند. زن سگ اش را صدا می کند. ته سیگارش را می اندازد روی زمین و با پا خاموش می کند. صبر می کنم تا سگ کوتوله با پرش های کوتاه خودش را برساند به صاحبش. زن دستی به سر سگ می کشد و سگ در عوض دم تکان می دهد. دیرم شده است. کم کم وقتش است که بچه ها سر و کله شان پیدا شود. آهان. نگفتم! پسر بچه دوسه ساله ای به همراه مادرش. از ماشین پیاده شده اند و پسرک فیل بزرگ پشمالویی را بغل کرده و به سختی راه می رود. کیف مهد کودک اش هم دست مادرش است.مامان هر چند قدم یک بار می ایستد تا پسرک و فیلش برسند و دوباره راه می افتد. نگاهمان به هم می افتد و من و مامان پسر،با خویشتن داری ای که از بزرگ تر ها فقط برمی آید می خندیم. طوری که پسرک نفهمد.

پنج شنبه است. مثل هر پنج شنبه دیگری. یکی غمگین است. یکی سگ اش را می چرخاند. یکی از فیل اش دل نمی کند. یکی پشت پنجره با زیرپوش نرمش می کند. یکی زیر برف پاک کن ماشین ها آگهی پیتزافروشی می گذارد. یکی هم دیرش شده است.

با عجله می دوم.

مریم مومنی | ۸:۳۸ بعدازظهر



ghadre aafiate lahze'ha ra midanam ... lahze'haiii ke bi baazgashtand...


چه‌قدر خوب نوشتی ... چه‌قدر ... ممنون واقعاً


چقدر فضاهای انشاهای دوره دبیرستان را داشت این نوشته.شاید کلاس خانم کمالی یا خانم روحانی. شاید که نوشته ای شبیه به این توی دفترهای سالها پیشم داشته باشم یا حداقل توی خاطراتم از نوشته های دیگران سر کلاس . مزه شیرینی بود از گذشته.مرسی















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2