جمعه ۱۷ آذر ۱۳۸۵

زمان می گذرد. هر چه بیشتر بخواهی نگهش داری بیشتر از دستش می دهی. زمانی فکر می کردم با چنگ انداختن به آن می توانم خوشی اش را جاودانه کنم.می لغزید مدام. اکنون مدت هاست که رهایش کرده ام.می گذارم خودش به سراغم بیاید. مثل طعم همان کلوچه خیسیده در زیزفون پروست .بویی، صدایی، مزه ای، تصویری ، اسمی،حتی گاهی از پله های ساختمانی قدیمی و نیمه تاریک که بالا می روم، چرخش ناگهانی پله و نوری که از پنجره های بلند ، مایل رویم می افتد می شود گذشته. می شود پنجره های قدی خانه های قدیمی. می شود راه پله چهارسالگی . یا مثل امروز می شود کتاب محبوب دوازده سالگی ام : آقای هنشاو عزیز

 

مریم مومنی | ۱۰:۵۵ بعدازظهر



مریم، ممکنه بگی چه جور کتابیه؟ من می خوام برای یک دختر 9 ساله کادو بخرم و شاید این کتاب براش خوب باشه. اگه یه کم توضیح بدی ممنون می شم. اگر نخواستی تو وبلاگت بذاری، لطف کن و به آدرس ایمیلی که گذاشتم میلش کن.
مرسی


مریم :
مانا جان اگه روی عکس کلیک کنی ، نسخه انگلیسی اش رو باز می کنه برات تو آمازون. این کتاب فوق العاده دوست داشتنیه . ماجرای پسری که مامان و باباش به تازگی از هم جدا شدن و پسرک با مادرش زندگی می کنه. بسیار تنهاست. و معلمشون ازشون می خواد که به نویسنده محبوبشون نامه بنویسن. اون هم به آقای هنشاو نامه می نویسه. در واقع کتاب، نامه های این پسر به آقای هنشاوه که زندگی اش رو روایت می کنه. نمی دونم به درد دختر نه ساله می خوره یا نه. شاید یه کم زود باشه برای اون سن. شاید هم نه.


مریم عزیز ما همه عکسهای شما را در فلیکر دیدیم ،خیلی زنده و زیبا بودند ، همه (من ،همسر،پسر)خوشمان آمد
خواننده ی طرفدار شما















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2