شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵

مادربزرگ

مدتی است به طور متمرکز بارت می خوانم. گاهی هم چیزی اینجا می نویسم و یا نقل قول می کنم. با حال و هوای زمستانی اینجا می خواند. بالاخره تنهایی مجبورت می کند به چیزی پناه ببری که رنگ و بویی ازکسی یا فضایی که دل تنگش هستی برایت داشته باشد. زمستان ها دلم عمیق برای مادربزرگم تنگ می شود.خانه شان را مجسم می کنم وگرما و آرامش منحصر به فردی که همیشه آنجا هست.حضور مادربزرگ به تنهایی خود آرامش است.آن همه خرت و پرت قدیمی، عکس های کودکی مان که آویزان در و دیوار است، کرسی چوبی با آن لحاف سنگین رویش، بخار کتری، بخار پنجره،... حتی گاهی وسوسه می شوم زنگ در یکی از این پیرزن های اینجا را بزنم و خواهش کنم چند دقیقه ای مادربزرگ قرضی ام شود.

مریم مومنی | ۷:۲۴ بعدازظهر




شاید هم میم مثل مریم
میم مثل مومنی
میم مثل ما تنها


Congratulation
You are writing better and better every day .


سلام. فکر میکنم اگر مادربزرگ اینجا رو می خوند، باید شخصا به خاطر توهین به بادمجون و کتلت که جزء پلیدها حسابشون کردی، ازش معذرت میخواستی


مریم :

اتفاقا ایشون با من هم عقیده اند در این مورد !


مدتهاست ميام اينجا رو مي خونم يه جورحس صميميت و آشنايي خاصي داره....















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2