|
چهارشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۵
در تاریک روشنی سه و نیم بعد از ظهر نشسته ام. باید تا مغازه ها نبسته اند بروم خرید. دریغ از یک تکه نان خشک که در حال حاضر توی آشپزخانه پیدا شود. خانه هنوز گرم نشده.قبل از اینکه برویم مسافرت این سیستم مرکزی اش را خاموش کرده بودم. نتیجه اینکه از دیشب تا الان دارم می لرزم و به جای درس خواندن و فرستادن فایل نهایی برای استاد عزیز که تاکید کرده تا قبل از کریسمس باید به دستش برسد، کتاب خوانده ام و خودم را با ژاکت زیر لحاف مدفون کرده ام.اینجور وقت ها کتاب خواندن هم یخ آدم را باز نمی کند حتی اگر کتابش یکی ازرمان های پرفروش ماه باشد. مریم مومنی | ۳:۳۲ بعدازظهر سلام. می خواستم در همین ارتباط یکی از «دوستان» خوبم را که در این جور مواقع می تواند کمک کننده بزرگی باشد، به شما معرفی کنم:ء ببخشید بیربطه. شما احیاناٌ همون مریم مومنی فامیل ما نیستید؟
کتابی که پر فروش شود هیچ یخی را باز نمی کند، حتی سلول های یخ زده مغز را
سلام مریم ![]() |
|
بپر برو به اولين بقالی يک ده تا شمع بخر و بيا و روشنشان کن. ده شمع باهم حکم يک بخاری نفتی کوچک را دارند و دل آدم را هم باز می کنند.