|
سه شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۵
بازی های حاشیه متن تنها امید ممکن میشه وقتی خود متن نفس گیر و طاقت فرسا باشه. امروز بعد از نوشتن هر پاراگراف و حتی گاهی اوقات بعد از اضافه کردن یک جمله تعداد کلمه های باقی مونده برای تکمیل مقاله رو حساب می کردم .تعداد کلماتی که امروز اضافه شده بود رو با تعداد کلماتی که دیروز نوشته بودم مقایسه می کردم. هر چند وقت یک بار هم از کتابخونه به خونه زنگ می زدم و نتیجه پیشرفت کار روبه حامد اعلام می کردم. ( بی ربط از نوع هوی و هوس: گفتم لاک پشت، دلم لاک پشت خواست !!) مریم مومنی | ۱۰:۳۳ بعدازظهر قربون چشم بادومیت برم (در رابطه با هوست)در ضمن این همه حرص مقاله تو می خوریم بعدا یه شام دعوتیم نه؟ Dear Ms. Momeni,
Dear Ms. Setare, I study a field that English literature is only a part of it. I am not a good expert in English-Persian translation, though I have done some translations previously. Your translation seems to be a good and fluent one. However, it needs revision in some phrases. If I were in your shoes, I wouldn't choose a translated French poem to translate in Persian. بلاگ خواندن ، مثل خواندن داستان پاورقی یک روزنامه است . فارغ از تیتر های سیاسی و اجتماعی وسوسه انگیزش ، می روی سراغ همان صفحه که توش پاورقی هست و داستان را می خوانی تا ببینی دختره مرد یا نه , پسره عروسی کرد آخرش ، مامانه برگشت خانه و ... حالا حکایت توست و من که می پرسم از خودم کی این مقالهء لعنتی تمام می شود که یک نفس راحت بکشیم :)
اضطراب این مقاله رو بذار برای من. به زودی تمومش می کنم. ![]() |
|
:)) کسی که به من دلفين نداد