شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵

قایم باشک بازی

یک
دادگاه
دو
آشپزخانه
سه
صف بانک
چهار
نوار قلب
پنج
فردا نوبت واکسن بچه است
شش
یوگا
هفت
عروسی
هشت
زیرسیگاری
نه
جاده
ده
تشنه ام
...
بازی تمام شد.
کسی برنگشت.
من
همچنان
می شمارم.

مریم مومنی | ۶:۰۲ بعدازظهر



شمردن را پایانی نیست رفیق. زندگی همینه. انتظار به اینکه شاید اوضاع بهتر بشه. که در اغلب موارد نمیشه.



در پشت کدام درخت چشم گذارده ای؟ چشم بگشا
تو هم رهسپاری
ره سپردی
بازگرد گرچه در قالبی دیگر به نام مریمی دیگر
خواه مقدس یا موءمن
بازگرد
...


کار خیلی قشنگیه


سلام زیبا بود ممنون می شم به من هم سری بزنی و بتونم از نظراتت استفاده کنم بای


كاش ده تا ده تا ميرفتي .. زود تر به ته ميرسيدي


سلام وبلاگ جالبی دارید من بر حسب اتفاق داشتم موضوعی سرچ میکردم که دیدمش به ما هم سر بزنی خوشحال میشم


سلام مريم جان........خوشحالم كه با شما آشنا شدم...خسلي زيبا مس نويسي و دلنشين
عكسهايم را كه ديدي ،به نوشته هايم هم سري بزن


همه مون مث هميم خواهررررررررر


بازیه بی مزه ای به نظر میاد


فوق العاده بود.ممنون















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2