جمعه ۲۲ دی ۱۳۸۵

هی باد بوزد،
هی من خواب ببینم غریبه ها ریخته اند خانه مان و من در خانه خودمان غریب شده ام.

هی باد بوزد.
هی من غریب بشوم

مریم مومنی | ۷:۱۷ بعدازظهر



وقتی که بالهای سراسیمه
باد را
غربال می کنند
....


سلام،
...هي ما به غار پناه ببريم
هي نور پر مهرشان را بيندازند درون چشمان تر ما
و نگذارند خود را بيابيم در روشناي يك ماه...
و سگي نداشته باشيم در غار
و نه يار غاري
و بگريزم باز به چاه
...


سلام!ما شما را تازه تازه میخوانیم....شما هم پیششششششما بیا!!!!


حالا خوب است که بوزد؟


سلام غریب جان
آشناجانمان روانه شد دست شما سپرده تا باز او روانه شود و شما قریب


بگذار بوزد
ما همه غریبه ایم
ما که دوریم از وطن
بگذار باد بوزد
ما همه غریبه ایم حتی اگر در وطن باشیم
بگذار بوزد
ولی امیدوارم که غریبه ها هرگز پایشان به خانه مان باز نشود
بگذار باد بوزد
باد بوی غربت را با خود می برد
کاش بویش را کسی نشنود


زیبا بود . غربت و غریبگی حتی در منزل خود آدم از عوارض این قرن بیست ویکم کوفتی است و نمیشود کاریش کرد.


هی باد وزید بانو... هی من مسافر بر گرده ی باد ماندم و دوباره رسیدم این جا...
هی غریب بودم و غریب ماندم. هم آن جا و هم این جا...


فضاي قشنگي داره















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2