پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵

دیروز
آینده ام را دیدم
که پوشیده در شالی چهارخانه
و بالاپوشی به رنگ زیتون
طره سفید جلوی پیشانی اش را
با سرانگشتانش
به پشت گوش حلقه زد
و گذشته اش را
در بین جمعیت شناخت.
به سویم آمد
در چشم هایم خیره شد
لبخند زد
وقطار را سرآسیمه ترک کرد.

مریم مومنی | ۱۱:۰۲ بعدازظهر



زیاد آینده ام رو می بینم. بعضی وقتها از نوعِ آرمانی اش، بعضی وقت ها از سرِ بدبینی. هر بار یه شکل و یه رنگ و یه جورم؛ متفاوت.


زیبا بود


می دانستم که دیگر باره از این راه باز نمی آیند چرا که منزل گه مقصود ایشان سرابی لغزنده بود ....


کاش می شد این جا هم هر پی رو خواستی یه ستاره بزنی کنارش
بی نظیر بود















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2