شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵

روی خاک باغچه
دختری با لب های کبود
غنوده بود.
برف می بارید
همسایه ها پلیس خبر کردند
بس که خاک باغچه سرخ بود،
و لب های دختر کبود.
جنازه پیدا نشد.

برف ها که آب شدند
دختر جوانه زد
و کمی بعد
عطر شکوفه هایش
مست مان می کرد.

مریم مومنی | ۴:۲۳ بعدازظهر



in yeki az zibatarin va delrishkonandetarin she'erhaaest ke ta hala khoondam :I


The new photo is so cute and i think the street is one of the most beautiful streets. the colors are so harmonic. wow.


بسیار عالی

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یک‌ریز برف مدفون شد.
و سال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم‌خوابه می‌شود
و در تنش فوران می‌کند
فواره‌های سبز ساقه‌های سبک‌بار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانه‌ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصی سرد ...


سلام مریم خانم مومنی عزیز
مدتی بود سر نزده بودم به وبلاگتون. تا امشب که مفصل...
اتفاقا فکر میکنم دیروز بود که به یاد اون شب دیدار با شما و حامد خان بودم
...باشید

مریم :
علی آقای عزیز
ممنون از لطفتان.
به امید دیدار


سلام مریم خوب و عزیز و دوست داشتنی با صدای به یاد موندنی قشنگت تو اون اتاق کوچک دانشکده فنی در بعد از ظهرهایی که خیلی زود گذشتند و قصه های کوتاهی که فراموش شدند.رشد و بالندگی تو برای من که این وبلاگ رو میخونم خیلی محسوسه . خوشحالم که این فرصت برات پیش اومد. هرچند ته نوشته هات تنهایی رو میشه دید و آدمی که شاید گاهی از این سکوت به ستوه میاد. امیدوارم همیشه خوش و خرم باشی و آرزو میکنم که یه روز کتابی رو دستم بگیرم که اسم تو و یا اسم مستعارت روی جلدش خودنمایی کنه.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2