چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵

لینک به لینک رسیده ام به یکی از این سایت ها و داستانی را از نویسنده ای که دختری جوان است می خوانم. عکس نویسنده تقریبا به اندازه آن یکی دو پاراگراف داستان است. دختر به دور دست نگاه می کند و رژ لب و چشم های خمار و طره مویش که از زیر شالش بیرون آمده دل هر خواننده ای را می برد. داستان اما افتضاح است.می آیم پایین ببینم خواننده ها چه نظری داده اند. چهار خواننده مذکر نظر داده اند. هر چهار نفر گفته اند زیبا بود. اولی و دومی به انگلیسی. سومی خودش آمده و در جواب آن داستان در بخش نظرات داستانی نوشته، درست با همان کلمه های دختر نویسنده. چهارمی هم یک جمله بیشتر ننوشته :

زیبا بود.نویسنده را میگویم
-- دادیار ، Feb 7, 2007 در ساعت 08:23 PM

مریم مومنی | ۱۰:۴۵ بعدازظهر



chiyee beheshh hasooodiit shod????


کاش لینکش را می دادی ما هم این زیبا را می دیدیم!


چقدر بد است. حالت جهان را می‌گویم. گاهی به خاطراین وضع که همه در آن گرفتاریم خیلی حسرت می‌خورم
تقریباً همه جذب چهره‌ی او شده‌اند. داستان‌اش افتضاح افتضاح است. شاید ده پانزده روز پیش من آن را خواندم، شاید بعدتر، نمی‌دانم. اما اولین حس‌ام این بود که شروع کنم به بد و بیراه گفتن. به که بدوبیراه بگویم؟ تقریباً همه این‌چنین‌ایم.


خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم، از نفوذی که در این رقابت عظیم کرده بود این داستانِ افتضاح، به خاطر چهره‌ی نویسنده‌اش. فکر نمی‌کردم این قدر دنیای هنر را بشود به سخره گرفت، ولی دیدم که می‌شود. و او به سخره گرفت، تا به من و ما چیزهای زیادی بیاموزد.

این نمونه‌ای عجیب برای مطالعه‌ی ساختارِ اثر هنری است، نمونه‌ای قابل تأمل در درک افراد از هنر.

مریم :
سخت نگیرید آقا محسن. لبخند بزنید به جایش. اشکالی ندارد که آن بنده خداها جذب چهره اش شده اند. دیدید که آن پایین هم راجع به چهره بیشتر نظرداده اند تا قصه. دنیای هنر هم اگر واقعا دنیای هنر باشد به هنر رای می دهد تا به چهره هنرمند.















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2