|
شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵
بعضی روزها کلافگی بیداد می کند.معمولا در این روزها آدم از صبح که از خواب بلند می شود مدام جلوی آینه می رود تا مژه خیالی ای که توی چشمش رفته را کشف کند و نمی تواند. موها الکتریسیته دارند و موقع راه رفتن کنار دیوار مثل این بچه ها دستشان را می کشند روی دیوار . همسایه تان اره برقی می کشد به دل و روده خانه اش و با زیرپوش در راهرو سیگار می کشد. یکی غذایی درست کرده احتمالا با خون کرکس و گوشت خوکچه هندی که بویش ساختمان را برداشته. می روید بیرون و موقع برگشتن به خانه در مترو یک سری به اصطلاح اوباش تین ایجر در صندلی های پشت سر شما قهقهه های هیستریک می زنند. به حدی که دلتان می خواهد در چشم به هم زدنی وین تبدیل شود به تکزاس دویست سال پیش و یک کلاه کابویی و اسلحه مربوطه اش به صورت جادویی نصیبتان شود. مریم مومنی | ۱۱:۵۲ بعدازظهر فراخوان عضو گیری برای نهضت حق طلبی نسل جدید جمله آخر مخصوصا،خيلي باحال بود :-)) سلام//شاید همین درس حکمت و فلسفه بود که نوشتین،همین خنده های نخودی به خنده های هیستیریک بود - که البته نه از سر کنایه که از سر آرامی دل- برای شما حکمتی داشت و فلسفه ای و برای کودک آرامشی.راستی این دو - حکمت و فلسفه - آرامتان کرد و از روز کلافگی بیرونتان آورد؟؟؟/یا حق ![]() |
|
آخی . چقد خوب بود این! خیلی ملموس بود. این موهای الکتریسیته دار هم خیلیییییی چسبید.