|
دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵
قلاب نجات دهندهگاهی یک قلاب خالی می تواند نجات دهنده باشد. خانه مان یک قلاب خالی دارد که وصل است به سقف آشپزخانه. طوری که اگر بندی آویزانش کنم، سرش وسط میز کوچک ناهارخوری قرار می گیرد. قلاب خالی را ما وصل نکرده ایم. از اول روی خانه بود. حتی می شود گفت ما یک قلاب اجاره کردیم که یک خانه به آن وصل شده بود. اما این مهم نیست. مرکز جهان کره زمین باشد و یا خورشید و یا یک جای دیگر مگر فرقی هم می کند؟ باز صبح که بشود من با تب همیشگی ام از خواب می پرم و درحالی که دارم به کابوس شبانه ام فکر می کنم با چهره ای خواب آلود می آیم پای اینترنت و اخبار را می خوانم و دعا می کنم که کابوس هایم در ذهن من بمانند و به بیرون پرتاب نشوند. گاهی آن قدر پیش بینی ها ترسناک است که یادم می رود اول خبر را می خوانم بعد کابوسش را می بینم و یا اول کابوس می بینم و بعد یک مفسر خونسردی تبدیلش می کند به پیش بینی حمله نظامی و مزخرفات دیگر. حالا ترتیب این ها هم آن قدر مهم نیست. اما پس به راستی چه چیزی مهم است؟ صبح نشسته بودم در قطاری که حاشیه جنوبی وین را گرفته بود و می رفت پایین. شب قبل کمی برف آمده بود و من از پنجره بیرون را نگاه می کردم. به شیروانی های سفیدو خیابان های خلوت اول صبح نگاه می کردم و به قطار هایی فکر می کردم که ترمز و دنده عقبشان را کنده اند. دختر بلوندی منتظر بود ایستگاه بعد پیاده شود. خیره شده بود به من که خیره شده بودم به بیرون. نگاهش کردم. و بعد سرم را کمی بالا گرفتم که اشک هایم نچکد زمین. بعد همان لحظه بود که قلاب آشپزخانه به دادم رسید. فکر کردم که شاید بشود نمکدان را وارونه از بند بلندی به آن آویزان کرد. بعد موقع غذا خوردن من می گویم : حامد ! لطفا نمک را بده. و حامد ضربه کوچکی به نمکدان می زند و در یک حرکت پاندولی من در هوا آن رامی گیرم و بدون اینکه لازم باشد مچم را بپیچانم فقط در راستای بالا و پایین چند بار تکانش می دهم و بعد دوباره رهایش کنم که تاب بخورد و انرژی اش کم کم تمام شود و بی حرکت بایستد. قلاب خالی نجاتم داد. مریم مومنی | ۷:۵۴ بعدازظهر سلام مريم جان. خوبه تو اين قلاب خالي را داري. مدتهاست كه دلم قلابي مطمئن از جنس زميني مي خواهد. نه من كه همه ما به شدت به آن نيازمنديم. انگار هرروز جاذبه را مي بلعند. همانطور كه ترمزها را مي برند. همه سرگردانيم. فقط مواظب باش يك موقع نمك در چشمتان نپاشد. باعث سوزش مي شود. مریم : #:S خیلی خوب بود این قلابه، مريم... kheili tekraarie age baazam begam: I loved it?!?!?!! حالا يا خوش خيالانه يا گول زنكانه يا شايد هم واقعي، من كمابيش خوشبين هستم كه اتفاقي نخواهد افتاد و كج دار و مريز اين مساله رو حل ميكنن بدون اين كه درگيري بشه سلام. وبلاگتون فضای جالبی داره. باید سر فرصت همه اش را بخوانم. اگر بهتون لینک بدیم که اشکالی نداره؟ من چند وقتيه که اينجا رو ميخونم ، تا حالا نظر نداده بودم ولي واقعآ از سبک نوشتنتون خوشم مياد . هيچ وقت معتقد به اجازه گرفتن براي لينک دادن نبودم ، به نظر من فقط بايد به صاحب وبلاگ اطلاع داد که من شما رو لينک کردم . حالا اگه شما به وبلاگ من اومدين و به هر دليلي دلتون نخواست که لينکتون توي وبلاگ من باشه ، فقط کافيه بهم بگين تا برش دارم . خوبه تو حداقل قلابو داری که نجاتت بده lvdl [hk سلام! فقط می خواست بگم نمکا همه جا می پاشه ولی انگار خودت قبلا فکرشو کردی....نمکدون خوبه ولی فکر کنم که همچنان تو فکر پیدا کردن چیزای بهتری هستی که اگه نباشی دیگه هیچ وقت باعث نجاتت نمیشه.سبز و بهاری باشی سلام مریم جان.من چند ماهی هست که وبلاگ شما رو می خونم و این اولین بار هست که پیام می ذارم.باید بگم که وبلاگتون خیلی دوست داشتنی هست و قطعا این به شما و روح پاک و معصومانه شما و ویژگی های عالی انسانی شما برمی گرده.خیلی دوست دارم روزی شما رو از نزدیک ببینم. مریم : حتی می شود گفت ما یک قلاب اجاره کردیم که یک خانه به آن وصل شده بود. اینو خیلی دوست داشتم سلام، سبك نوشتنت رو دوست دارم، احساسات ظريفت رو هم، اما حس ميكنم با غم زندگي ميكني، از اشك و گريه ميگي همش، بهت پيشنهاد ميكنم شادي رو هم تجربه كن، بي اينكه بديهاي دنيا رو نبيني، تو لحظه باش تا زندگي رو تجربه كني، اينو البته اول به خودم ميگم بعد به بقيه سلام مريم جان روحيه ات تو وبلاگت خيلي بهتر شده از اين بابت خوشحالم. راستي كي مياي ايران؟ دلم برات تنگ شده ولي فعلا باهات كاري ندارم!!! از زماني كه ديو رفت بيرون،فرشته ها پدرمارو درآوردن.تا خواستيم بفهميم كه چرا اين ديو لعنتي نميذاشت هركي با عشقش بشينه تو يه كومه اي و خوش باشه يا با يار دلخواش بقول معروف توي بيقووله ها بپره يا مثلا بر سياق دين مورد علاقه اش بشينه تو عبادتگاه دلخواهش و با معبودش راز ونياز كنه و بقول اقاي گفتني،بالاخره حال كنه، این ها که گفتی کابوس نیستند بیدار خوابی اند ![]() |
|
واقعاً عالی بود... یهجاییش هم خیلی خندیدم :))۱