سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۵

مرثیه ای برای سرزمین ام

این جا خانه من نیست.
قلب ام جای دیگری می تپد
.اگر هنوز بتپد
گاهی در بعد از ظهر های کوتاه زمستان
فکر می کنم که هرگز
هرگز
این اندازه دور نبوده ام
از درد
، فقر
، ظلم
و سیاهی
من در شهری با شیروانی های قرمز زندگی می کنم.
و گاهی که هوا ابری نباشد
آسمانی آبی می بینم
آن قدر آبی
که گاه به چشم های خودم شک می کنم.

اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند
در سرزمین من اما
آدم ها گروهی می میرند
من هر شب خوابشان را می بینم
وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم
هر بار گوش هایم آماده اند
که بشنوند
چه کسی مرده است؟
کدام دوست ام طلاق گرفته؟
وکدام آشنای دور جان خویش را
و جنگ اگر بشود چه خواهد شد.

در سرزمین من
رنج بی داد می کند
حماقت سر به آسمان می زند
سرزمین من دشت هایی وسیع،
کوه هایی سر به فلک
چنارهایی پیر
و کویری تفتیده دارد

من سرزمینم را دوست دارم
و نمی دانم
این باتلاقی که می بینم
و عده ای به آنجا نسبتش می دهند
کابوس است
یا
خوابی سبک

من حساب خنده هایی که روز به روز
از پشت سیم تلفن کمتر می شوند را دارم
دلم می خواهد
از همان سیم تلفن
و یا صفحه کامپیوتر
یکی یکی بیرون بکشمتان
و در آغوشتان بگیرم.
بعد دور هم بنشینیم
چای بنوشیم
و
غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم.
در بعد از ظهر کوتاه زمستانی.

مریم مومنی | ۱۱:۱۰ بعدازظهر



nemidonam ke chand bar in matn(post) ro khondam,nemigam ke tamam wali khili az harfhaye delam ro goftii, mrciiiiiiiii,


چقدر به این کلمات تو احتیاج داشتم. انگار به جای چشمهای من دیده ای و به جای گوشهای من شنیده ای و به جای قلب من تپیده ای


چای بنوشیم و غم هایمان را مساوی تقسیم کنیم! کاش معجزه ای می شد...


وصف حال هر روز منه از وقتی از این ور آب به مملکتم نگاه میکنم. ولی من بارها با تعجب از خودم میپرسم من اینجا چه کار میکنم.جای دیگه ای نباید باشم؟


خیلی زیبا بود. ممنون.


سلام
به عنوان يك زندگي كننده در ايران مي گويم كاملا دقيق و البته زيبا بود.


راست مي‌گين... به خواب خيلي شبيهه



دیگه بهتر از این نمی شد حق مطلب رو اینقدر خوب و موجز و البته دردناک بیان کرد. ص


you made me cry


چرا فكر مي كنيد اينجا ما گروه گروه مي ميريم؟
ما اينجا انقدر كه شما فكر مي كنيد وضعمان بد نيست!مجالس رقصمان هم تابستان و زمستان برپاست.
با احترام

مریم :
من نگفتم شما گروه گروه می میرید. فقط آمار مرگ و میر های دسته جمعی اینجا با آنجا را مقایسه کردم در یکی دو دهه اخیر. همین.
مجالس رقصتان هم امیدوارم بی وقفه به راه باشد.
با احترام


اینجا در زمستان مردم لباس های فاخر می پوشند
و به مجالس رقص می روند

یک «اینجا»یی اگر این جمله شما را بخواند از شما خواهد پرسید:
Wo sind Sie?

و یک «آنجا»یی، مثل کورش علیانی با خواندن این جمله فکر می کند «فرق»ها را دریافته است

مریم :
لطفا توضیح من را ذیل کامنت بعدیتان بخوانید.


Banoo!Akh agar bedani che hessi ra dobare dar man bidar kardii! che hesse ba dard amikhteyi ar!


شاید توی این روزها بهترین چیزی بود که خوندم
و داغونتر شدم.


الان متوجه شدم منظور کورش از «فرق» فرق بین «اینجا» و «آنجا» نیست. منظورم این بود که این جور جمله ها ممکن است به عنوان اینفورماسیون دریافت شود

مریم :
مانی عزیز ، بعید می دانم که شما مراسم اپرن بال و دیگر مجالس رقص که بعد از ژانویه در سرتاسر شهر برگزار می شود را نادیده گرفته باشید. فرق بین اینجا و آنجا اگر در زبان خلاصه شعر با تضاد تندی نشان داده شده این واقعیت را نفی نمی کند که وضع عمومی جامعه ایران در مقایسه با این کشور اروپایی از هیچ لحاظی قابل مقایسه نیست. دقت کنید که من ارزش گذاری نکرده ام و نگفته ام این ها که به مجلس رقص می روند از آنها که هر چند روز یک بار باید شاهد مصیبتی جانی، مالی، روحی و اجتماعی باشند بدترند و یا برعکس.
و سخن آخر اینکه برای درک این نکته کوچک احتیاجی نیست که کسی اینجا زندگی کرده باشد حتما.رسانه های عمومی و خوانده ها و شنیده ها به اندازه کافی گواه نیست؟
و خودتان هم البته اشاره کردید که منظور ایشان چیز دیگری بوده .

در ضمن ببخشید که زودتر از این دسترسی به فونت فارسی نداشتم برای نوشتن این پاسخ.
با احترام


ادرس وبلاگت را در بخش نظرات وبلاگ اقتصادي يه ليوان چاي داغ ديدم اول كه وارد شدم فكر كردم وبلاگت در مورد شيوه هاي عكاسي است كلي خوشحال شدم ولي بعدش رفتم تو ديوار
البته الان كم كم دارم مطالبت را مي خوانم و همينجوري الكي الكي خوشم امده جالبيش اينه كه اگر كسي اينها را به صورت عهادي مي گفت مثلا يه دوست كاملا باهاش مخالف بودم


عالی بود ...دست مریزاد


محشر بود. بی تعارف!
یک جورایی هم حسی خوبی هم بهم دست داد چون من هم خارج از ایران هستم. درسته که اینجا زیاد هم بهم خوش نمی گذره ولی دیگه درد و غم های آدمای توی ایران رو یادم رفته


مريم جان خوب نگاه كني خبرهاي خوب داريم. بچه هاي 16 سالمون انرژي هسته اي توليد مي كنن. پخمه ترين هامون جاي نخبه ها مي نشينن. يكدفعه 30 تا زنو بي گناه دستگير مي كنن كسي صداش در نمي ياد. تحريم مي شويم اما دنبال ماهي شب عيد از 20 روز قبل مي دويم. خواهر جان بازم بگم. شايد سوز نوشته ات بيشتر شود.


مریم جان روز جهانی زن را بهت صمیمانه تبریک می گویم کاش می شد مرثیه ها هر روز کمتر بشن و با امید به روزهای روشن تر، ترانه های شادی و آزادی سر داد

مریم :
ممنون مهدی جان
به امید فردایی بهتر
:)


سلام . به من هم سر بزن


در سرزمین من
زبان مادری تمام کودکان
جنگ جنگ تا پیروزست
در سرزمین من
در سرزمین مادریم
کشتزارهای وسیعیست
از مینهای مرغوب خنثی نشده
در سرزمین مادی من
تاریخ پشیزی اعتبار ندارد
در سرزمین مادری من
سدهای بزرگی ساخته اند
نه برای آبیاری و انباشت آب
برای غرق کردن تمام اسطوره های مردمی
که ریشه هاشان
از تنفس هوای بی اکسیژن
به خواب رفته است
من این سرزمین مادری را
که هیچ گاه در آغوش هیچ پدری
خواب خوشبختی ندیده است را
بسیار دوست دارم


واقعا احسنت و آفرین برتو.خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.به قول دوستمون مخصوصا اونجا که گفتی از روی زمین،خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم...


سلام. "همه"‌ی پست‌های این‌جا برای من محترم است و "اکثر"شان دوست‌داشتنی. اما این پست نیست؛ برای من دوست‌داشتنی نیست. خانم مؤمنی چرا حاضر نیستید تخیل کنید که از سیم تلفن یا صفحه‌ی کامپیوتر بیرون بروید و پیش مردم سرزمین‌تان غم‌هایتان را تقسیم کنید و به‌جای آن مردم سرزمین‌تان را از سیم تلفن و صفحه‌ی کامپیوتر بیرون می‌کشید؟ خانم مؤمنی شما خواه‌ناخواه از درد‌های مردم سرزمین‌تان جدا شده‌اید و آن‌چه می‌چشید "فانتزیِ درد" است؛ نیست؟


salam alii bood bhem sar bezan khish hal misham
ya hagh.
arbaeen hosinii roo behet tasleyat migam.


وهربار که تلفن زنگ می زند
بعدش خم می شوم
و از روی زمین
خرده ریزه های قلبم را جمع می کنم.
خیلی شعر بود.مرسی


سلام
مردمانی که لباس فاخر برتن به مجلس رقص می­روند و مردمانی که دسته دسته می­میرند!

باید گفت که این «تضاد تند» واقعا خیلی تند است. معمولا هدف از خلق چنین تضادی کمک به فهم خواننده است. اما وقتی من و به گمانم بسیاری دیگر از خواننده­های این وبلاگ بدون وجود این گونه تضادهای تند می­توانیم بفهمیم، چرا باید سؤتفاهم ایجاد کرد؟

این آدمی که به مجلس رقص می­رود خیلی خصوصیت­های دیگری هم دارد که شما برای خلق آن «تضاد تند» آن­ها را نادیده گرفته­اید. مثلا «تنهایی» او را (که برای آن­جایی­هایی که دسته دسته می­میرند، غیرقابل تصور است) ندیده می­گیرید.

و برعکس. مردمانی که دسته دسته می­میرند، ظاهرا بساط رقص و خوشگذرانی شان نیز برپاست.

تا آن­جایی که به دنیای درونی شما مربوط می­شود این شعر البته حس شما را به خواننده انتقال می­دهد و آن را قابل فهم می­کند، اما به قیمت کج کردن یک واقعیت اجتماعی. این به نظر شما موجه است؟


سلام
خیلی قشنگ بود. من و حاج آقا خوندیم وکلی لذت بردیم


چه تفکیک نابی!جد د ن ن


دسته دسته مردن را باز درك نمي كنم...شايد منظورتان جنگ است كه ان را بايد از نزديك ديده باشيد...البته كه جنگ دردناك است ولي اين هدف و ارمان است كه از دست دادن عزيزان را قابل تحمل و حتي شيرين مي كند.
فقر مردم اينجا دردناك است ولي حتما انجا هم وقتي در خيابان قدم مي زنيد از فقر عده اي در برابر غناي بي اندازه عدهاي ديگر غمگين مي شويد...ايران را بايد از نزديك ديد...تحت تاثير جو ضد ايراني انجا نباشيد عزيز.اختلاف نظر سياسي هم در همه جاي جهان وجود دارد...2-3 سال ديگر باز همه چيز تغيير مي كند و سلايق ديگر روي كار مي ايند.


سلام

زمستون همیشه برای من فصل تنهایی بوده. خوبی زمستون به اینه که می تونی پشت پنجره بشینی و چای بنوشی و کتاب بخونی و اصلا حسرت بیرون رفتن نخوری.خوبی زمستون به شب های بلندشه.

خوبی زمستون به حسرت تابستونه.


شاد باشی


ديگر نمی خواهم در اين گورستان قبركن عدم باشم


كاش می توانستم ثانيه ها را پشت ذهن دفن كنم تا هر گز شاهد مرگشان نباشم


ديگر اين جا جای ماندن من نيست


ببينيد پر است از نعش هايی كه روی زمين مانده:


از بين شما كسی هست كه خانه ام رابا مركبش عوض كند


كسی هست كه دشنه ای را در مقابل اين زمين به من بدهد


ضرر نمی كنيد؛ می توانيد كتابهايم را هم در مقابل فقط چند دانه شمع صاحب شويد


مفت چنگتان. از شير مادرتان حلال تر .


اين جا ديگر خانه ی من نيست


اين جا گذر من است


می خواهم ته ماندهای مردانگی خويش را بردارم و بروم


فقط بگذاريد كمی گريه كنم، شايد در همين نزديكی ها كودكی باشد بپرسد؟


آن ديوانه چرا گريه می كند ؟


می دانم شما در پاسخش فقط سكوت ی كنيد وبه جايی كه نمی دانيد مقصد من آنجاست خيره می شويد


و من شايد روزی دوباره از اين جابگذرم و اسبم را به بهای سوالش شريك شويم


تا آن جا كه ديگر صدای تيك تاك ساعت ها نمی رسد.


بگذارید گریه کنم
بگذارید کمی بر نعش این ثانیه ها
- که روی تیک تاک ساعت روی دیوارم تا آخرین کوچه ی گوشم تشییع می شوند-
گریه کنم.
بگذارید در این آخرینشان فقط کمی گریه کنم
آهسته اشک می ریزم تا مزاحم خواب کسی نشوم
فاتحه هم نمی خوانم؛ که آن ها امرزیده اند.
که تنها بر تنها وظیفه شان عمل کردند؛ خیلی ساده و تلخ:
"عبور"


خیلی قشنگ دست گذاشتی روی تفاوتها، هر چند که حق میدم به ادمهایی که ایران زندگی می کنند که متوجه اندازه ی این تفاوت نشوند.


آنقدر كه فرق مي كني در كثافت دست و پا نمي زنيم. آنچه تجربه نمي كنيد را توصيف نكنيد، چيز درستي از آب در نمي آيد. احترام هموطنانتان را حفظ مي كرديد بهتر بود.
همه چيز بستگي به اين دارد كه چه عينكي به چشم زده باشيم ... چگونه ببينيم


با این همه فاصله چه گونه می شه دردهای این جایی رو که ما هستیم چشید؟این دردها با گوشت و خون ما طوری آمیخته که گویی ما هم بدون این همه محدودیت این همه رنج نمی تونیم زندگی کنیم.و شما مهاجرین به سرزمین های خوشبختی و رویا،این گونه درد و رنج های ما را به وصف می آورید!هه!چه خاصیت.....؟
















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2