|
چهارشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۶
گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد. می روم با صابون معطر می شویمشان و صبر می کنم تا خودشان خشک شوند. بعد دوباره می بویمشان و می بینم هنوز بوی بادکنک می دهند. بوی پلاستیک مانده. آن وقت یادم می آید که این مدت همه اش بادکنک باد کرده ام. پلاستیک های فشرده رنگی را گرفته ام جلوی دهنم و تویشان فوت کرده ام. آن قدر که نفسم بند آمده. آن قدر که ریه هایم درد گرفته. آن قدر که دستم موقع بستن نخ دورشان لرزیده. بادکنک ها نه آینده آدم را می سازند، نه آن قدر عمر می کنند که خاطره شوند. کمی رنج می بریم که بادشان کنیم. چند لحظه دورو برمان رنگی می شود و بعد بنگ ! می ترکند. گاهی دست هایم بوی بادکنک می دهد. مریم مومنی | ۸:۲۷ بعدازظهر بادکنک ها هم میتوانند خاطره شوند مریم جان خیلی خوب بود salam hargez ghasde jesarat nadashtam age neveshtam matalebeton abaki shodan . khob khodetoonam ye niga bendazin . bavar konid too sale jadidi in avalin matlabie ke ghashang be nazar miad . to ro khoda age narahat shodin bebakhshin . be joone tak dokhtaram manzoori nadashtam . مریم : یاد ایام بچگی kheyli ghashang bud.... mankheyli etefaghi khondamesh.... فوق العاده! بادکنکها انگار همان عمر ما هستند که در یک لحظه می ترکد. بنگ... همین وتمام عالي بود... چند دقیقه رنج می بریم که بادشان کنیم و چند ساعت لذت می بریم که دور و برمان رنگی شوند و بعد چند دقیقه لذت مبریم که بترکانیمشان و از صدای گرمپشان خوشمان بیاید. منصفانه به نظر می آید... نه؟ سلام مریم : ![]() |
|
az oon neveshtehaa bood....