پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶

لاک پشت ها

درست همین الان من باید یاد آن لاک پشت ها بیفتم. همین الان که شب است و تلویزیون را خاموش کرده ام و صدای ملایم موتور فریزر می آید و من کمی خواب آلود آمده ام اینجا همین را بنویسم و بروم.
درست همین الان باید یاد آن روز گرم بهاری بیفتم. همین الان که بوی چوب صندل خانه را برداشته و من بی خیال ظرف ها و لیوان های کثیف توی آشپزخانه و لباس های تا شده توی اتاق و خرت و پرت هایی که دم رفتن حامد این طرف و آن طرف گذاشته و کتاب های خودم که پخش زمین است، یاد آن روز گرم بهاری می افتم که آن بالای بالا درست ته گوش گربه کنار رودخانه ارس قدم می زدیم و بعد ناغافل دو تا لاک پشت دیدیم که بی حرکت ایستاده بودند. البته لاک پشت ها که نمی توانند بایستند، تمام عمرشان دراز می کشند و در همان حالت دراز کش، دست و پایشان را بیرون می آورند و راه می افتند.بعد هم که بزنی روی لاکشان خودشان را جمع می کنند که البته من کمی به این قضیه مشکوکم. آن تو را که کسی نمی بیند. داخل لاک را می گویم. از کجا معلوم که توی لاکشان فارغ از جهان خارج لاک، محض دل خودشان معلق نزنند؟

داشتم می گفتم. نوزده سال پیش بود تقریبا. لاک پشت ها را اول مامان دید و بعد نشانمان داد. منتها کاری از دستمان بر نمی آمد. من گفتم مرده اند. مامان می گفت نه. کله یکی شان را دیده بود. بعد رفت کمی این طرف و آن طرف را گشت و تکه چوب نسبتا بلندی پیدا کرد و آمد. گفت : باید درشان بیاوریم. طفلکی ها گیر کرده اند. نگاه کردم دیدم راست می گوید. یک جای وسیعی را قیر ریخته بودند و این دو تا لاک پشت ، بی خبر از همه جا رفته بودند آرام آرام داخل قیر و بعد که قیر ها سفت شده بود همان جا مانده بودند. کسی هم ندیده بودشان و یا توجه نکرده بود که نجاتشان دهد. مامان چوب را از دور اهرم کرد و گذاشت زیر لاک هایشان. بعد آرام آرام بلندشان کرد و گذاشت این طرف کنار من. یکی شان سرش را آورد بیرون و بعد دوباره برد تو. یکی دیگر هم به نظر من مرده بود. الان درست یادم نمی آید که مرده بود واقعا یا نه. اما چیزی که یادم است این است که زیرلاکشان سیاه سیاه شده بود. حتی چند قطره قیر هم رویشان ریخته بود. نمی دانم از کجا.

برداشتیم بردیمشان کنار رودخانه. تا جایی که می شد قیر ها را جدا کردیم و گذاشتیمشان روی تخته سنگی.

این را یادم است که روز بهاری گرمی بود.

مریم مومنی | ۱۰:۵۰ بعدازظهر



خیلی قشنگ بود...۱


آی آدمها که در ساحل نشسته ...



هر وقتی که آدم ها یاد این خاطرات لاک پشتی بیفتند خوبه نه؟


cheghad ghashang ...















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2