|
پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۶
لاک پشت هادرست همین الان من باید یاد آن لاک پشت ها بیفتم. همین الان که شب است و تلویزیون را خاموش کرده ام و صدای ملایم موتور فریزر می آید و من کمی خواب آلود آمده ام اینجا همین را بنویسم و بروم. داشتم می گفتم. نوزده سال پیش بود تقریبا. لاک پشت ها را اول مامان دید و بعد نشانمان داد. منتها کاری از دستمان بر نمی آمد. من گفتم مرده اند. مامان می گفت نه. کله یکی شان را دیده بود. بعد رفت کمی این طرف و آن طرف را گشت و تکه چوب نسبتا بلندی پیدا کرد و آمد. گفت : باید درشان بیاوریم. طفلکی ها گیر کرده اند. نگاه کردم دیدم راست می گوید. یک جای وسیعی را قیر ریخته بودند و این دو تا لاک پشت ، بی خبر از همه جا رفته بودند آرام آرام داخل قیر و بعد که قیر ها سفت شده بود همان جا مانده بودند. کسی هم ندیده بودشان و یا توجه نکرده بود که نجاتشان دهد. مامان چوب را از دور اهرم کرد و گذاشت زیر لاک هایشان. بعد آرام آرام بلندشان کرد و گذاشت این طرف کنار من. یکی شان سرش را آورد بیرون و بعد دوباره برد تو. یکی دیگر هم به نظر من مرده بود. الان درست یادم نمی آید که مرده بود واقعا یا نه. اما چیزی که یادم است این است که زیرلاکشان سیاه سیاه شده بود. حتی چند قطره قیر هم رویشان ریخته بود. نمی دانم از کجا. برداشتیم بردیمشان کنار رودخانه. تا جایی که می شد قیر ها را جدا کردیم و گذاشتیمشان روی تخته سنگی. این را یادم است که روز بهاری گرمی بود. مریم مومنی | ۱۰:۵۰ بعدازظهر آی آدمها که در ساحل نشسته ... MERCI ! هر وقتی که آدم ها یاد این خاطرات لاک پشتی بیفتند خوبه نه؟ cheghad ghashang ... ![]() |
|
خیلی قشنگ بود...۱