یکشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

مرگ

ایستاده.
با دستی بر کمر و آن یکی تکیه به دیوار.
کمی مایل. سراپا سیاه
شبحی مونث است. و البته همین موحش تر می کند داستان را.
دختر جوان را همیشه رنگی تصور کرده ام و همیشه معصوم.
این اما سیاه و مایل و ساکت است.
موهایش به روی شانه ریخته.
و انتظار می کشد بیدار شوم.
من بیدارم.
دارم نگاهش می کنم. اما او نمی بیند.
شاید هم می بیند و چیزی نمی گوید.
شاید هم می بیند و چیزی می گوید و من نمی شنوم.
نه می شنوم. نه می بینم. نه می توانم فغان کنم.
پلک هایم بسته اند اما رنگ مردمک هایم معلوم است.
و رگ هایی سفید
چون مرجان های کف دریا در من روییده اند.

شب است و روز است.
خواب و بیداری.
من و او.

مریم مومنی | ۲:۰۴ صبح



خيلي خيلي قشنگ بود. مدتي بود شعرهاتون رو به خوبي متوجه نمي‌شدم تا اين كه در مورد اين شعر به خوبي متوجه شدم (يا احساس مي‌كنم به خوبي متوجه شدم) و به خوبي لذت بردم (اين رو ديگه مطمئن هستم كه لذت بردم!). در ضمن مثل اين كه خانوادگي به تغيير قالب رو آوردين! حالا چرا مال شما هيچ رنگي نداره؟

مریم :
ممنونم. من روی نیاوردم به تغییر قالب .ترکش های تغییر قالب حامد خورده این طرف .


من جند وقتي است كه مطالب شمارا مي‌خوانم. اگر اجازه دهيد ميخواهم نظراتم را در باره آنها بنويسم:
1- احساس ميكنم قلم شيوا ، روان و خلاقانه‌اي داريد. بايد در اين ارتباط تبريك بگويم.
2- احساسم اين است كه پتانسيلهاي شما براي نوشتن بيش از اينهاست كه بروز مي‌دهيد. نميدانم چرا اينقدر در استفاده از اين استعداد خست به خرج مي‌دهيد.
3- من چند روزي بيشتر نيست كه مطالب شما را دنبال ميكنم و شايد نبايد به اين زودي قضاوت كنم ولي در همين حد احساسم اين است كه در ميان سوژه‌ها و نوشته‌هاي شما يك غم و يا شايد يك تلخي در نگاه به زندگي وجود دارد.براي خانمي به سن شما اين امر كمي عجيب به نظر مي رسد.
با تشكر و پوزش از جسارت من


سلام قلمتون فوق العاده است .من به تازگی وبلاگتو پیدا کردم یعنی یک نفر به من معرفی کرد...فعلا موقع کار هر چند دقیقه یکی از نوشته هایتان را می خوانم ...عالیه


اصلنم خوب نبود


مریم جان
خدا نکند که تو به این زودیها شبح مرگ را بر درت ببینی
هر چند که گاهی نزدیک دیدنش باعث میشود آدم به یاد زندگیش بیفتد.

















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2