پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

بعضی خواب ها گنگ و سرد اند. آغاز و پایانشان وارونه است.روز به خواب می روی و شب بیدار می شوی. بیدار که شدی، یک پارچ آب هم عطش ات را نمی نشاند. بیدار که شدی می بینی بافه ای از مویت سفید شده. می بینی پیچک روی تاقچه به دور خودش تنیده، دیوار و سقف را گرفته،چنگک زده به ملحفه های تخت.یادت نمی آید چند ساله بودی، یادت می رود،هم "چند" را هم "سال " و زمان را و هم "بود"نت را. توی اتاق خودت، در جسم خودت، با زمین و زمان و خویشتن غریبه می شوی و بعد فکر می کنی،

مگر همه اش یک غروب نبود؟

مریم مومنی | ۷:۴۵ بعدازظهر



من که می ترسم قرعه همین بیدار شدن هم به نامم نیفتد و خوابیده برای همیشه بخوابم


هوم! هوس می کنی از این نوشته فیلم بسازی! تصاویر گم و گیج و صدای آروم گوینده روی تصاویر!!!
این جمله "یادت می رود،هم "چند" را هم "سال " و زمان را و هم "بود"نت را"
خیلی ناب بود!


نوشته ات مثل يكي از همون خوابهايي بود كه خيلي وقتها ميبينم، خواب كه نه كابوس. وقتي بيدار ميشم و به اندازه يه دريا تشنه هستم. خوابي كه به قول خودت انگار وارونه شده باشه.
ميترسم.


بارها طوری توی این خواب و بیداری های نیمه شب ها گیر کردم که مرگمو از خدا خواستم و هنوزم از دوباره اومدنش میترسم


raste vaghti hava roshan khabidio bidar mishi tarik shode engar to ghir shab foro rafti haminjuriast ke migi...


سلام مريم جان
خواب...
داستان آخريم راجع به خوابه. آخه من داستان مي نويسم. اونم دنباله دار. اگه مي خوني يه سري بزن.
پست قبليتم خيلي بازمزه بود. حالا اگه من همچين پنجره اي نداشته باشم بايد چه جوري ترك كنم؟!


و بعد فکر میکنی از روزی که به این سرزمین وارد شده ای چند روز و ماه !چند فصل و سال گذشته !!!!
ودر حالی که همه راز به تدریج بر تو روشن می شود صدای مورچه ها تورا از افکارت باز می دارد
...
...
:)
هیچ وقت رئالیسم جادویی نخوان وبخواب


بعضی سوالها جواب نداره ..همینجوری محکومی به گیج گیج زدن
















www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2