دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

صبح گاه باورناپذیرترین هنگام روز است.

بیدار می شوم. خواب چند ساعته از یادم برده همه چیز را. برگ های سبز و تازه درخت بلوط حیاط را می بینم در همان اولین نگاه. باد می وزد لابه لایشان و تکان می خورند. بعد یادم می آید که کجا هستم. بعد یادم می آید که همه چیز خواب نبوده. بعد روز آغاز می شود و من شروع می کنم به دوباره باور کردن رویایی که فراموشش کرده بودم.

مریم مومنی | ۹:۰۶ بعدازظهر



چقدر خوب این حس رو نوشتین.کاملا" لمسش میکنم.


کلماتم خالی و بی وزنن.
فرض کن دستت رو گرفته ام یا پیشتم و تصور کن دارم چیزی برات می گم که برای یه مدت بخندوندت یا سرگرمت کنه




زنها در احساس احساسات از مردها موفقترند


همه اش رویا نیست چه رویایی وقتی حقیقت تلخِ بیداری خواب را از چشمانم ربوده


ديوانه‌ي اين حال اول صبحم. همان گيجي كه انگار همه چيز نو است و در بايگاني ذهنت سابقه‌اي نداري از آن...
درست يا غلط، به نظرم اين كه آدم بتواند اين حال را مقام كند به مقام انساني‌اش نزديك‌تر مي‌شود. آن گاه است كه لازم نيست آدم چيزي را به ياد بياورد. اگر لازم باشد، به ياد آورده مي‌شود. آن گاه است كه آدم در خاطرات تلخ و شيرينش ولو نمي‌شود و در دور باطل يادآوري‌هايش نمي‌افتد. حتي لازم نمي‌شود، آدم چيزي را باور كند. كافي است هر چيزي را همان طور كه هست بپذيريم. اين جوري كه باشد كلي با حال مي‌شود دنيا. قورمه سبزي به ما هو قورمه سبزي معني مي‌گيرد. كلا همه چيز مي‌شود اي ول


براي مريم عزيز:
siren.blogfa.com


رویایی که فراموشش کرده بودم


...باورناپذيرترين هنگام روز
...خيلي خوب بود از حيث غناي واژگاني
مشتاق ديدار


بغض،یک بغض غریبی هست این حوالی ها ...یادت هستم این روزها بانو که تلخی یک رویا را مزه مزه می کنی....


و دل من شور مي‌زند گاهي


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2