|
دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
صبح گاه باورناپذیرترین هنگام روز است. بیدار می شوم. خواب چند ساعته از یادم برده همه چیز را. برگ های سبز و تازه درخت بلوط حیاط را می بینم در همان اولین نگاه. باد می وزد لابه لایشان و تکان می خورند. بعد یادم می آید که کجا هستم. بعد یادم می آید که همه چیز خواب نبوده. بعد روز آغاز می شود و من شروع می کنم به دوباره باور کردن رویایی که فراموشش کرده بودم. مریم مومنی | ۹:۰۶ بعدازظهر کلماتم خالی و بی وزنن. می گذرد نازنین کدوم رویا؟؟ زنها در احساس احساسات از مردها موفقترند همه اش رویا نیست چه رویایی وقتی حقیقت تلخِ بیداری خواب را از چشمانم ربوده ديوانهي اين حال اول صبحم. همان گيجي كه انگار همه چيز نو است و در بايگاني ذهنت سابقهاي نداري از آن... براي مريم عزيز: رویایی که فراموشش کرده بودم ...باورناپذيرترين هنگام روز بغض،یک بغض غریبی هست این حوالی ها ...یادت هستم این روزها بانو که تلخی یک رویا را مزه مزه می کنی.... و دل من شور ميزند گاهي ![]() |
|
چقدر خوب این حس رو نوشتین.کاملا" لمسش میکنم.