سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

کم پیش می آید که باران این حوالی به دل آدم بنشیند. اغلب هوا سرد و باد خیز است و باران هم که ببارد سرما را دوچندان می کند. فقط همان یکی دو ماه گرم تابستان است که اگر ببارد آدم یاد آن سرزمین می افتد. تازه آن هم بدون رنگ و بو . آخر اینجا که خاک تشنه ندارد که با اندک نم بارانی عطر مستی اش عالم گیر شود.

امروز بی دریغ می بارید.

مریم مومنی | ۸:۱۳ بعدازظهر



Maryam joon, man ham tasliat migam. midoonam kheili sakhte, be khosoos az rahe door... vali adam majboore yejoori bahash kenar biad.. omidvaram az in be bad hamishe barat khabarye khoob bashe.


من و پژمان کلی دوره افتادیم تو شهر برای پیدا کردن یک خرده خاک گلدون . از شانس بدم سوپر مارکت بزرگمون تموم کرده بود و اون یکی هم گفت پنجشنبه برم سراغش . الان احساس یک مادری رو دارم که بچه اش جلوش از گشنگی داره میمیره . چرا زودتر به فکرم نرسیده بود که تو وبلاگم برای نجات سبزک کمک بخوام . گلدونشو عوض کردم اما خاکش کافی نیست . باید دو روز دیگه صبر کنم .
راستی تو برام نوشته بودی که خاک رو عوض کنم دیگه ؟؟؟

مریم :
آره من بودم.
:)


inaj ham ye baroone khoshgeli dare miad ke hameye hessaye khoobo too adam zende mikone! :)



چقدر به دل می نشیند این گهگاه دل گرفتگیهایت که می نویسی شان. ممنون.


غربت خیلی بده ! نه؟؟


امروز بارون براي تشنگي نيست .. براي شستنه..شستن هزار رنگي كه سفيديو از ما گرفته


مريم جايت اينجا خاليست كه باران در تهران هم بي دريغ مي بارد!


اينجا نه خاك، كه همه چي تشنه است
..
به منم سري بزن


خیلی زیبا بود. منم عاشق بوی بارون و خاکم


بارون اینجا ولی این روزا مایهء دل گرفتگیه دلنشینی نداره.آدمو وادار می کنه از ته دل آه بکشه.آه ه ه ه !


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2