|
جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶
پرنجهپرنجه را باز می کنم. پرنجه پرنده رنجوری است که در قاب دیوار لولا شده. پرنجه نور خورشید را منعکس می کند توی صورتم. چشمهایم را می بندم و دوباره باز می کنم. نور روی خود پرنجه هم افتاده است. دست های خودم را می بینم. دست های زیادی را می بینم که روی پرنجه جایشان مانده. پرنجه بسته، هیچ چیزی را منعکس نمی کند. خودی نشان نمی دهد. می ایستد تا آن طرفش را ببینیم . بدون اینکه حواسمان پرت خودش شود. درختها را ببینیم. پسربچه ها را ببینیم . زن های ترک را ببینیم که عصر، چای و شیرینی آورده اند توی پارک و بچه هایشان توی حوضچه ماسه از سر و کول هم بالا می روند . مرد های چاق کافه پایین را ببینیم که با عرقگیری رکابی سینه آفتاب یله شده اند و آب جوشان را می نوشند.زن بنگلادشی همسایه را ببینیم که با کیسه سنگین خرید نفس زنان می آید.... مریم مومنی | ۷:۱۵ بعدازظهر یه اشتباه کوچک نگارشی : " آب جوشان را می نوشند" آدم احساس می کند مردها توی "آبجوشان را می نوشند" ![]() |
|
پرنجه اسم دیگر پنجره است؟