|
جمعه ۴ خرداد ۱۳۸۶
به نسیمی شادی بخش می ماندند که در گرمای تابستان بین مسافرهای کلافه از گرما چرخی بزند و لبخندی بنشاند و برود: دو پسر بچه نه ده ساله. سوار مترو شدند. چرخ زدند و آمدند روبروی ما نشستند. من مشغول خواندن بودم. مرد سیاهپوستی هم کنارم نشسته بود. پسر بچه ها لباس های مندرسی داشتند. یکی شان پیراهن تیم ملی ایتالیا را پوشیده بود. رنگ و رو رفته با شماره ده. کیسه زرد پارچه ای کثیفی هم دستش بود. می گفتند و می خندیدند. یکی شان از مرد کنار من پرسید که کدام ایستگاه می توانند خط عوض کنند. خوش حال شدم که گدا نبودند. خوشحال تر شدم که در عین فقر بارز شان و تفاوت بسیاری که سر و وضعشان با بقیه مسافر ها داشت، از همه شاد تر بودند. ایستگاه بعد، مرد سیاهپوست پیاده شد و قبلش دوستانه از پسر بچه ها خداحافظی کرد. یکی شان دستش را بالا آورد و خلاصه مردانه قد هم زدند. ایستگاه بعد نوبت پیاده شدن خودشان بود. قبلش دور میله وسط راهرو قطار یک دور چرخیدند و از در قطار جست زدند بیرون. مریم مومنی | ۸:۱۳ بعدازظهر نه ممنون. اگه توری بزنم نمی تونم سرم رو از پنجره بیارم بیرون و پایین رو نگاه کنم اینجوابتو به کامنت چند پست پیش خیلی دوستداشتم. والا حقیقتش اینه که من از وقتی لینک اینجا رو تو کنتور وبلاگام دیدم و اومدم چندتا پستتو خودندم، دوستداشتم واسه بعضیهاش کامنت بذارم ولی کامنتم نیومد بههیچوجه. الانش هم نیومدهها! بازم از خودم حرفی نداشتم که، گفتم بذار دستکم از اون جوابات به اون کامنت، که دوستش داشتم استفادهی ابزاری بکنم!! همون حكايت قديمي: براي خوش بودن و احساس خوشبختي كردن نيازي به داشتن پول نيست. خوش به حالت كه همچين صحنه ناب و زيبايي رو شاهد بودي. اينجور چيزا ديگه كم پيدا ميشن. با كمال احتياج از خلق استغنا خوش است تنها چيزايي كه حس حسادت آدمو بر مي انگيزه خيلي قشنگ توصيف كردي ![]() |
|
این پسر بچه ها احیانا قیافه شون شبیه اهالی امریکای لاتین مثلا برزیل یا ونزوئلا نبود؟