یکشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۶

....
تاکسی بوی خواب می داد. بوی لباس های کهنه به هم پیچیده. حوله های مرطوب. زیربغل ها. در هر حال آن جا خانه راننده تاکسی بود. درآن زندگی می کرد. تنها جایی بود که می توانست بوهایش را در آن انبار کند. صندلی ها به قتل رسیده بودند. پاره پاره شده بودند. تکه ای اسفنج زرد و کثیف چون کبدی عظیم و یرقانی از میان شکاف ها بیرون زده بود. راننده چون جونده ای کوچک هوشیار و کنجکاو بود. یکی بینی عقابی رومی و سبیل " ریچارد کوچک" را داشت. آن قدر کوچک بود که جاده را از میان فرمان اتومیبل می دید. اتومبیل هایی که از کنارشان می گذشتند یک تاکسی با مسافر و بدون راننده را می دیدند. سریع می راند، ستیزه جویانه، از میان فضاهای خالی به سرعت می گذشت، اتومبیل های دیگر را از مسیرشان بیرون می راند. هنگام رد شدن از خط کشی محل عبور عابر پیاده بر سرعتش می افزود. چراغ ها را رد می کرد.
کوچاما کوچولو با لحنی دوستانه گفت : " چرا از کوسن یا بالش یا چیزهایی مانند آن ها استفاده نمی کنید؟ آن طوری بهتر می بینید."
راننده با لحن غیر دوستانه ای جواب داد:" چرا شما سرتان به کار خودتان نیست خواهر؟"
...

بخشی از رمان "خدای چیزهای کوچک" نوشته آرونداتی روی، ترجمه گیتا گرگانی

 

مریم مومنی | ۹:۰۲ بعدازظهر



شما به فرم بیشتر بها میدین تا محتوا؟


مریم :
به نظر من در قالب مناسب سخن بیهوده گفتن همان اندازه ناشایست است که سخن شایسته ای را در قابی کج و نااندازه جای دادن.


این داستان روحی بزرگ
در هم آغوشی خشن د ، فرم کم شنیده ما داره،نباید هرجا که به گوش مان نا آشنا آمذ زود تر از باد هوا جبهه بگیریم ،آنقدر در این گیتی هست که ما نشنیده می گذاریم و می رویم که به عدد جا ندارد ،به حسن سلیقه شما تبریک می گویم ،یک احساس عالی به زیر دلمه های جسمم روحم را مز مزه کرد


به گیتا گرگانی بگویید عبارت "بینی عقابی رومی" بسیار در زبان ما بی معنی است. ترجمه درست آن "بینی عقابی" است

با احترام به همه مردمان اندیشمند کشورم


may i?


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2