|
پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶
درست همون روزی که امتحان موعود رو دارم باید تبدیل بشم به نرم تن بی مهره ای که دمای بدنش زیر سی درجه است، از هیچ چیز نمی تونه تغذیه کنه و فضای بین اتاق ها رو شبح وار و بی انگیزه طی می کنه.ماژیک ها و روان نویس هاش رو در جاهای مختلف خونه تقسیم کرده و با جزوه ای در دست، مثل یهودی سرگردان به همه جا سرک می کشه و از رنگ های مختلف بهره مند میشه. مریم مومنی | ۱۰:۴۰ صبح اجازه هست یه چیز بی ربط بگم؟ همه چیز وبلاگ شما خوبه جز اینکه نظرات بعد از تایید نشون داده می شن. خب این امکان برای کسی که مثلا سیاسی می نویسه و ممکنه خیلی ها بیان تو وبلاگش فحش و فضاحت بنویسن خوبه، اما برای وبلاگ صمیمی و بی غل و غش ای مثل وبلاگ شما... چه لزومی داره؟ فکر کنم چوب خط انتقاد کردن امروزم پر شد مریم: !نرم تن به تكه ناني بسازد Dear Maryam هميشه از خوندن وبلاگهايي كه ساده هستند اما لذت بخش خوشم ميومده منو يه جوري مسخ ميكنن دوست دارم از اخرين پست شروع كنم و تتد تند بخونم و برم سراغ پست قبلي و... اونايي كه بازشون ميكني پر از قلب و فرفره و موسيقي و لرزش و ... معمولا چيزي براي خوندن ندارن... ممنون لحظه هاي خوشي رو تو وبلاگت داشتم از قضيه ركس كه منو برد تو خاطرات دبيرستان تانرم تن بودنت و . فقط جريان پنجره كه قصدا غلط نوشته بود چي بود؟ مریم : مریم عزیزم A wet view in your notes . stay مریم : میم مثل مادر: مریم : هر کاری که بکنم باز هم از نوشتههات خوشم میاد... راستی امتحانت را چه کار کردی ؟ مریم : سلام مریم : ![]() |
|
این جمله آخر خیلی خوب بود. اینجوری در واقع دلداری می دید خودتون رو دیگه؟
:)
من هم به حکم تقدیر اکثر مواقع یک نرم تن آهسته رو هستم