شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۸۶

صدای بم و مبهم قمری ها می پیچد توی سرم. انگار دسته جمعی پشت سرم نشسته باشند و سرشان را کج کنند و در غبغب هایشان بخوانند. سر که بر می گردانم ساکت می شوند و از نیم رخ نگاهم می کنند. همین شان است که به آدمی زاد نرفته. نه اینکه حالا آدمی زاد بال داشته باشد و یا پاهایش گیره باشد. اما تصورش دور از ذهن تر است تا آدمی زادی که مدام با یک چشمش نگاهت کند. آن هم نیم رخ.. بعد دیدم تب کرده ام. حالا از صدای قمری ها بود یا باد سرد اول تابستان یا خستگی مدام نمی دانم. می رفتم پنجره را باز می کردم و خم می شدم. حتی چند بار هم پاهایم را بلند کردم. انگار که مثلا پرواز کرده باشم. کمرم فقط روی درگاه پنجره و تاقچه اش مانده بود.زن همسایه آمد نگاهی کرد و بعد در یخچالشان را باز کرد.چیزی برداشت و بست. من همچنان معلق بودم. حاضر بودم همان جا زمان بایستد. من تا ابد آن بالا بال بزنم.سرم پر از صدای مبهم قمری ها باشد . قمری هایی که آواز نمی خوانند، قمری هایی که فقط بلدند دسته جمعی بنشینند و با یک چشم نگاهت کنند.و بعد بالاتر بروم.
و یادم برود که پنجره باز مانده،
و یادم برود که تب کرده ام.

مریم مومنی | ۷:۴۵ بعدازظهر



تا بلند بشوند از سر شاخه ها یا شاید یک وری به خورشید نگاه کنند و آدم همه اش روزهای بارانی دلش بگیرد که کجا می مانند یا .... نوستالوژیای یاکریم یا به قول کسی کفتر الله کریمه چشم تو .


Hey, I have fund very nice web log if you like have a look.
http://sheykhrezaee.blogspot.com/

All the best
Banoo


یه حس شعر مانند بهم دست داد با خوندنش. یه چیزی مثل اینکه سبک باشم و با یه شعر بالا و پایین برم. خیلی نرم و خوب بود این نوشته ات :)

در ضمن جات خیلی خالی بود دیشب!


من تا ابد آن بالا بال بزنم...


چرا تب کردی دوست جون؟ الان بهتری؟ :(


بی اغراق بگم که با نوشته هات آروم می‌شم و لذت می‌برم و کلی غبطه می‌خورم و آرزو می‌کنم که ای کاش من اینها را نوشته بودم !!! چرا که اکثر مواقع انگار همین حس را تجربه کرده باشم فقط نمی‌توانم بنویسمش و این مهم است
معلق بودن عالمی دارد ... همه جیز را از یاد آدم می‌برد


در ضمن یادم رفت بگم که اسم وبلاگ ما که " هدیل " باشد و در آینده هم اگر بچه‌دار شدیم و بچه‌مان دختر باشد هم نامش را " هدیل " خواهیم گذاشت ... همین صدای محزون و غمگین و خاص قمری ها را معنا می‌دهد
ما با این نام زندگی می‌کینم


سلام مریم،
از کامنتی که برام گذاشته بودی ممنون. خوشحالم که از وبلاگم خوشت اومده.


همان پنجره ي عصرهاي يك شنبه كه عكس اش را گذاشته بوديد؟ من آخرش نفهميدم عصر يك شنبه براي شما همان حس عصر جمعه خودمان را دارد يا آن جا هم هنوز عصر جمعه تابلو عصر جمعه است؟


"باد سرد اول تابستان"

خنکای صبح های تابستانی مثل خوردن یک گوله بستنی قبل هجوم گرما لذت می دهد


از صدای قمری هاو از باد سرد تابستان! تب میکنی
همین است که به آدمیزاده نرفته ای
مریم هستی بانوی نشان کرده ی خدا
یادت نرود پنجره را ببندی
این روزها دیوها منتظر باز ماندن در هفتم نمی مانند از پنجره می آیند
به خاطر دیوها ، به خاطر تب ، به خاطر صدای مبهم قمری ها که سرگردان اتاق ها نمانند
به خاطر تابستان که بی باد سرد طی نکنداین همه راه مانده را، به خاطر خودت
یادت نرود پنجره را ببندی


چقدر این کامنت بالایی زیباست


اینکه با یک چشم نگاه می کنند، یکطرف. اینکه مدام چشمشان را عوض می کنند، یک طرف دیگه


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2