سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶

دلتنگی

وقتی مدام پس اش بزنی، رخ بنماید و نادیده بگیری اش، جلوی چشمت باشد و عقبش بزنی، انکارش کنی، یک روز که انتظارش را نداری، مثل خورشید وسط مرداد می آید می نشیند لب دیوار و هر چه کاشته ای می سوزاند و از بین می برد.
....
می دانم کیفیت اش بد است، اما بهترش را پیدا نکردم:
بشنوید.

مریم مومنی | ۸:۱۲ بعدازظهر




مریم خانم عزیز، جالب است اين هم زماني.
باعث شد عرض ارادت کنم، عکس هایتان را هم در فلیکر می بینم،
سلامت.


اگر عنوان را نمی نوشنید محال بود بفهمم درباره ی چی صحبت می کنید. این طوری غیر مستقیم اشاره کردن هم جالبه ها. نوشته رو جذاب می کنه.

درباره دلتنگی هم... نه ، درباره دلتنگی هیچ چیزی ندارم که بگم. همونطوری که خودتون فکر می کنید درسته. حالا هر جوری که فکر کنید...


و بعد بغض می کند دنیا ... آویزان می شود از بند رخت و غمگین تاب می خورد .


سلام
دلتنگي....خيلي دلتنگم.خيلي
داستان دنباله دار مي نويسم.


اگه عنوان نذاشته بودی، از روی آهنگی که گذاشته بودی هم می شد فهمید که منظورت چیه ؟
جالب بود


زمین را باید گاه به گاه نو کرد تازه کرد به سوخته های آنچه از بطنش روییده
تا حاصل بعدی خاص باشد
منتظریم
هم برای تو،هم کِشته های نو




+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2