|
شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۶
چرا باید کلاسیک ها را خواند؟چرا باید کلاسیک ها را خواند؟ این را بهتر است از کالوینو بپرسید که در جوابش یک کتاب نوشته. کلاسیک خوانی کار سختی است. من خودم متاسفانه تا چوب اجبار بالای سرم نباشد سراغشان نمی روم. دشواری اش وقتی بیشتر می شود که به زبان مادری ات نخوانی شان . کلاسیک ها اغلب زبان سنگینی دارند، خیلی هایشان پرگو هستند. حوصله می خواهد که قسمت های کسالت بارش را رد کنی تا برق مروارید هایش را ببینی. گاهی آن قدر زبان و فضا برایت بیگانه است که اصلا مرواریدها را نمی بینی. چه می گویم. مروارید چی بود آمد این وسط؟ می خواستم بگویم که کلاسیک ها مثل کوه هایی هستند که فتح شان سخت است اما مزه شان تا آخر عمر بین خاطرات آدم می ماند. اگر روزی آدم بشوم در کنار کتاب های معاصر یک صف هم درست می کنم برای کلاسیک ها که هم زمان بخوانمشان. فعلا که به یمن درس و امتحان توفیق اجباری اند بعضی هایشان. دارم رومئو و ژولیت می خوانم. امیدوارم فردا تمامش کنم که هفته بعد بروم سراغ کریولانوس و بعد هم بگردم در نت ببینم چیز به درد بخوری پیدا می کنم که به کار نقدشان بیاید یا نه. هفته بعدش هم که امتحان هاست و هنوز یک عالمه درس مانده روی زمین در حال جیغ کشیدن. مریم مومنی | ۰:۴۲ بعدازظهر من فکر می کنم ما شکیبایی یه سری چیزا رو از دست دادیم. یعنی حس می کنم مدل دنیای الانه. خوندن ادبیات کلاسیک نیاز به آرامش و صبوری داره و این حالتی است که به نظر من کمیاب تر شده. انگار آدم نوشته هایی رو می خواد که حرفشون رو روون تر بگن و زیادی توضیح و تفصیل ندن به موضوع. من حتا از توصیف زیاد حوصله ام سر میره و اینم توی نوشته های قدیمی فراوونه. نمی دونم یاد اون چیزی افتادم که خیلی وقت پیش اینجا نوشتم. این قضیه سرعت و اینکه یه چیزایی توش گم میشن. با نوشته های کلاسیک این موضوع پررنگ تره. باید آروم و پرطاقت بود وگرنه چیزهایی نادیده می مونن ![]() |
|
مریمی
خوش بحالت
حداقل اجباری هم که شده سواد ادبیت سر به اسمون میذاره
نه مثل ما
یک مثقال هم نباشه