سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۶

وسوسه

پنجره که باز باشد، عصر که باشد، آفتاب که پریده باشد، من روی رف نشسته باشم، بعد دیگر چه فرقی دارد که کمی مایل شوم یا نه. مایل می شوم. آن قدر که زیر سرم سقفی نباشد.
باد که بوزد، پنجره بسته می شود. نه که بسته . من لایش گیر می کنم. اگر زورش برسد پرتم می کند پایین. نمی رسد. زورش فقط به کتاب ها می رسد . با پایم برش می گردانم سر جایش.

امروز سه شنبه بود.

مریم مومنی | ۶:۵۷ بعدازظهر



می گم اگه فلیکر این بغل نبود و شانسی به عکس هاتون برمی خوردم، کاملاً مشخص بود که نویسنده این متن ها با عکاس اون عکس ها یکی هستند!


همیشه منتظرم باز این پنجره بیاید لای نوشته هایت. نمی دانم چرا ولی فکر می کنم یک پنجره چوبی قدیمی است، رنگ سبز دارد، سبز روشن. خب بعضی جاهایش هم رنگش کنده شده.


شما هنوز لب پنجره می شینی؟؟

مریم :
گاهی هم می خوابم لب پنجره


در اين مورد خيلي با ميرزا موافقم. من هم هميشه منتظرم خبري از آن پنجره بنويسيد. همين احساس را در مورد سطل آشغال آقاي دكتر ، همسايه ميرزا هم دارم.


سلام مریم
می فهمم چرا اسمش وسوسه است.
گاهی تن من دلش می خواهد خودش را از جای بلندی که دوست دارد به پایین پرت کند


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2