|
سه شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶
گربه هه دم صبحی اومده بود دم آپارتمان ما. از نیمه چوبی در رفته بود بالا و رسیده بود به نیمه شیشه ای. بعد هم سر و صدایش همه ساختمان را برداشته بود. من خواب بودم. حامد گفت:" گربه هه اومده دم خونه مون". آدم که خواب است که خیلی نمی فهمد بیرون چه خبر است. ولی نمی دانم چه طور است که ناخودآگاهش گوش به زنگ و بیدار است . گفتم : "در رو باز نکنی ها! می پره اون وقت تو خونه و نمی تونیم بگیریمش". بعضی وقت ها تازه بعد از بیدار شدن و هوشیاری کامل است که می فهمیم چقدر خوب می شد اگر در باز شده بود و گربه هه می دوید توی اتاق خواب و سر راهش چند تا چیزهم می شکست و یا می انداخت و بعدش هم جست می زد روی تخت. مریم مومنی | ۱۰:۳۹ صبح خيلي خيلي خوشحال شدم ديدم دوباره نوشتي ![]() |
|
الان دیدم که برگشتی خیلی خوشحال شدم