جمعه ۲۷ مهر ۱۳۸۶

در زندگی روزها و بلکه هفته هایی است که دماغ آدم سوت بلبلی می زند

شد حدود ده روز که در حال لذت بردن از لذت های پاییزی هستم. حامد هم البته یکی دو روز است که به من پیوسته. چهار پنج روز تب بود و بعدش هم سرفه و ...
کلاس های این هفته را تک و توک رفتم.
هفته بعد دو تا امتحان دارم به علاوه یک سری دویدن های اداری و غیر اداری.
نکته آخر اینکه اگه پرستاری های ایشون نبود، معلوم نبود ماجرا به کجا کشیده می شد.

مریم مومنی | ۵:۲۷ بعدازظهر



ای بابا! اميدوارم با پرستاريهای اوشان حال شما بهتر شده باشه...
بعضی مردها بلد نيستند درست پرستاری کنند. بعضی اونقدر خوب بلدند که آدم دوست داره هی مريض بشه!


و در این گونه موارد است که اگر دوستان همت می کردند و یک پزشک را نیز به جمع یاران وینیسم خود می افزودند بی دریغ زودتر بهتر می شدند.


اينكه ميگن هواي پايئز دزده در وين هم صدق ميكنه؟


پاییز نامرده ولی فصل آدمهای مرد
یه دفعه می ندازه
خوبه که توی این فصل کسی رو داشته باشی
گرچه خود این فصل رو می گن فصل جدایی


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2