|
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۸۶
نشسته بودم روی یکی از نیمکت های چوبی دانشگاه و ساندویچ می خوردم.اومد یکی دو دور زد و دور پاهام چرخید. یه لقمه کبوتری( در حد ارزن تصور کنید) براش گرفتم و انداختم جلوی پاهاش. بعد دومی و سومی. دوتایی داشتیم ساندویچ می خوردیم که زنش از راه رسید. بعد پسر عموش اومد. داشتیم چهارتایی ساندویچ می خوردیم که یهو دیدم از زمین و زمان داره به قولی کفتر می آیه. کفتر های گرسنه ای که از هیچ نوع حرکت انسانی نمی ترسند و با گردن های کجِ لق لق زنان آروم به آدم نزدیک میشن. بعد خب معلومه که آخر ساندویچ رو همه با هم خوردیم و یا بهتر بگم همه با هم خوردند. منم فرار کردم به چند نیمکت اون طرف تر. فرقش با دفعه های قبل این بود که این دفعه علاوه بر پرندگان هیچکاک، به یاد ویریدیانای بونوئل هم افتادم و اون عیش و نوش شب آخر بی نواها و بلایی که به سر خونه میارن و تقلیدشون از تابلوی شام آخر(که به نظر من یکی از شاهکارهای هجو در تاریخ سینماست) و بعد هم دهن کجی( اصطلاح بی ادبانه تری هم دارد!) کردن به هر چه خیرو نیکی و خوب بودنه. بگذریم. مریم مومنی | ۱۰:۳۰ بعدازظهر ![]() |
|
از اون بالا کفتر میایه یک دانه دختر میایه (ها ماشالله)