سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶

به یاد و خاطره قیصر امین پور و با احترام به روح بزرگش، باشد که آرام گرفته باشد

 


درد های من
گرچه مثل درد های مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.
مردمی که چین پوستین شان
مردمی که رنگ روی آستین شان
مردمی که نام هایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند.
من ولی تمام استخوان بودنم،
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند...

"قیصر امین پور"

مریم مومنی | ۸:۳۲ صبح



چقدر تلخ بود مريم. من كه از صبح مثل تمام شعرهاي او به يادم مي آيد.
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود


مگه فوت كرده؟


كاش هرروز چيزي بنويسي
"هر چه باشد"
خط خطي هاي ذهن آدم
گاهي انگار فقط با خط خطي هاي ذهن ديگري
آرام مي گيرد


من انگار یکی از نزدیکانم مرده باشه. بهتم زده.
این بغض لعنتی هم که نمی شکنه.


salam maryam jan, inja hale hame gereftast, hadde aghal oonaee ke ye vaghtaee sher mikhoonan,
kheili heif bood,
ma sare sobh fahmidim, ba tel ye doost ke az bimarestan zang zad, aval shokke shodam
in akhara hafteh ee 3 rooz miraft dializ. daghoon shode bood axasho nabin in mahe akhar aslan nemishod shenakhtesh
delam gerefte. gheisar khaaleghe behtarin roozaye nojavoonie man bood,
hanooz behtarin hessi ke az oon sala daram vaghti bood ke sare maah miraftam sorooshe nojavan mikharidam,
2 saal pish oomade bood daftere ma, barash ye vijename safe araee mikardam, nemidooni cheghadr mehraboon bood va shad ba hameye marizish
delam kheili gerefte,


خسته ام از آرزوها،
آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى،
بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگانى،
زندگى هاى ادارى
روى ميز خالى من،
صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها،
نامى از ما يادگارى


و قاف حرف آخر عشق است
جايي كه نام كوچك تو
آغاز مي شود


قیصر امین پور همراه نوجوونی خیلیامون بود. انگار یه تیکه از ما رو با خودش برد..1
روحش شاد


تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغظم امان نداد و خدا... در گلو شکست


مریم جان به این پست لینک دادیم
اینجا
http://www.golagha.ir/guest/2007/Oct/31/2973.php


قیصر کاش می دانستی که همه ی گلها مثل تو آفتابگردان نیستند !
مریم جان تسلیت می گم و همدردی می کنم باهات چرا که قیصر شاعر آرزوهایم بودو من نیز امیدوارم آرام گرفته باشد آن روح لطیف و نازنین


روحش شاد....همشهری ما بود ...


اين قافله عمر عجب ميگذرد


دیروز شعرهایت بی قرار رفتنت بودند
و برای پرواز روحت چه اشکها که نریختند
اما اینک روحت آرمیده است بدون قافیه و ردیف راحت آرام
و اشعارت ماندهاند همیشگی و مستدام


دوشنبه شب دوستي خواست برايش شعري بخوانم... دفتر گزيده اشعارم را که گشودم در ميان آنهمه شعر, شعري از قيصر را برايش خواندم: نامه اي براي تو!

صبح خبر گذشتن قیصر را خواندم...

حالا: دارم مرثیه می‌سرایم برایش... یا برای خویش! او رشک شعر من بود... آه که چه بی‌رشک شدم!

«این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد»
بی تو پاره‌پاره‌های قلب من
مانده‌ام چگونه جان نمی‌دهد
....
باز هم زمانه‌ی وداع شد
بغض دل ولی امان نمی‌دهد
تو پریدی و دلم رضا به هیچ
جز به دیدنت در آسمان نمی‌دهد


افتاد
آن سان كه برگ
آن اتفاق زرد مي افتد
آن سان كه مرگ
آن اتفاق سبز مي افتد
وبلاگ و قلم زيبايي داري، خوشحال مي شم به اين طرفا هم سر بزني


nemitonam bavar konam raftane kesiro ke ba asharesh zendegy kardam...
rast migoft nagahan cheghad zod dir mishavad...


too majlese khatmesh too daneshgahe tehran ba sedaye ostad seraj sheare neynemae ro sheninadam o boghzam shekast.ta ghabl az oon boht zade boodam o bavar nemikardam.


حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه قدر زود دیر می شود


همه اونایی که الان حدود25 سالشونه ! سروش نوجوان و قیصر رو یادشونه !
نوجوانیمونو با قیصر گذروندیم و . . .
خیلی زود همه چی تموم شد ! نوجوانی ... مدرسه ... تابستون .... و ... قیصر ... روحش شاد


چقدر دیر قیصر راشناختیم روحش شاد


قیصر

می شد بگویم نه ولی آخر ، چیزی عوض می شد مگر با نه ؟


سیلی زدم بر صورتم صد بار، شاید خیالی باشد اما نه !


در چشمه چون تصویر ماه افتاد ، جوشید ، طغیان کرد و راه افتاد


مرداب ها آغوش وا کردند، جایی بجز آغوش دریا؟ نه !

افسوس دریا را نفهمیدیم ، روز مبادا را نفهمیدیم


دیدی که بعد از رفتن او شد ، هر روزمان روز مبادا! نه !؟


نامردمی ها مرد را آزرد ، تا در فضای سرد شب پژمرد ،


او بغض قیصر بودنش را خورد ، او نان قیصر بودنش را نه !


او در میان دوستان تنها ، افسوس وقتی گفتن از دریا ;


افتاده دست گوش ماهی ها ، باید خروشد اینچنین یا نه ؟


شاید زمان ما را عوض کرد ه است ، این مرد اما همچنان مرد است


این مرد نام دیگرش درد است ، چیزی که در او بود و در ما نه !


دلخسته از زندان در زندان ، از جنگ با این درد بی درمان


مرگ امد و این مرد بی پایان ، چیزی نگفت اینبار حتی نه


صبح سه شنبه هشتم آبان ، آغوش باز سید و سلمان


آغاز قیصر بود یا پایان ؟ پایان قیصر بود... اما نه !


محمد حسین نعمتی


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2