سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶

این شیر ما آن قدر چکه می کند که من مطمئنم فردا قبل از اینکه خودمان بفهمیم آب از سرمان گذشته است. من دارم صدای چکه هایش را می شنوم. چکه نه البته، صدای باریکه آب جاری را. صدای رودخانه ای که دارد از زیر حوضچه زیر دوش خانه مان می جوشد و بالا می آید. فردا ما سنگ فرش رودخانه ای شده ایم که سحر گاه از بالا و پایین خانه مان جوشید .
من این را نوشتم که شما بدانید، باشد که به درد بازجویی های پلیسی - جنایی بعد از ماجرا بخورد.

تقریر شد به نیمه شب ِ سه شنبه ششم نوامبر.

امضا: میم
امضا: میم به نیابت از ح

مریم مومنی | ۲:۲۷ صبح



قبل از آن كه سيل جاري شود، نام و لينك مرا درست كن، بانو!

مریم :
چشم
:)


سلام
تقریبا غریبه ایم غیر از این که وبلاگ و فلیکر هم دیگر را ان هم شاید دیده باشیم
من ولی مشتری پر و پا قرص وبلاگتان بودم و هستم بی آ نکه کامنتی در کار باشد
حالا هم قصد کامنت نیست
فقط خیلی دلم میخواست که بگویم من تغییرات را حس میکنم
حس خوبی است
همین
موفق باشید

مریم :
سلام. غریبه ایم به قول شما ولی من دورادور اردات دارم
:)


از جريان سيال ذهن كه بگذري ديگر شير و پلنگ و رودخانه خيالي بيش نخواهد بود. بابا پا شو يه واشر به اون لامصب بنداز كه اينقدر چكه نكنه.
يارب مباد آنكه آدم تنبل نويسنده شود
آمين!

مریم :
واشر فایده نداره. مشکل عمیق تر از این حرف هاست.
ولی سوال اینه که حالا چرا انقدر جوش آوردین ؟ اگه کسی هم قرار باشه غرق بشه ماییم نه شما.


اولا كه جوش نياوردم ديما كه بني آدم اعضاي يكديگر تشريف دارند ما و شما نداره سيما گفتم يه وقت بهونه دست اين يارو بابا برقيه بابا آبيه كيه؟؟ همون نديم كه باز پاشه بياد تو تليفيزيون مخمون رو سالات كنه رابعا من رو بردن جهنم شدم مسئول كنترل كيفيه امور هيزم جات
شوخي كردم بابا صلاح مملكت و شير و واشر خويش خسروان دانند


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2