|
سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۶
این شیر ما آن قدر چکه می کند که من مطمئنم فردا قبل از اینکه خودمان بفهمیم آب از سرمان گذشته است. من دارم صدای چکه هایش را می شنوم. چکه نه البته، صدای باریکه آب جاری را. صدای رودخانه ای که دارد از زیر حوضچه زیر دوش خانه مان می جوشد و بالا می آید. فردا ما سنگ فرش رودخانه ای شده ایم که سحر گاه از بالا و پایین خانه مان جوشید . تقریر شد به نیمه شب ِ سه شنبه ششم نوامبر. امضا: میم مریم مومنی | ۲:۲۷ صبح سلام مریم : از جريان سيال ذهن كه بگذري ديگر شير و پلنگ و رودخانه خيالي بيش نخواهد بود. بابا پا شو يه واشر به اون لامصب بنداز كه اينقدر چكه نكنه. مریم : اولا كه جوش نياوردم ديما كه بني آدم اعضاي يكديگر تشريف دارند ما و شما نداره سيما گفتم يه وقت بهونه دست اين يارو بابا برقيه بابا آبيه كيه؟؟ همون نديم كه باز پاشه بياد تو تليفيزيون مخمون رو سالات كنه رابعا من رو بردن جهنم شدم مسئول كنترل كيفيه امور هيزم جات ![]() |
|
قبل از آن كه سيل جاري شود، نام و لينك مرا درست كن، بانو!
مریم :
چشم
:)