جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶

آیین

بعضی چیز ها آیین می طلبد. نمی توانی با عجله سرو تهشان را هم بیاوری. نمی توانی که یعنی می توانی. صد البته هم می توانی. ولی آن چه باید نصیبت شود نمی شود. داشتم فکر می کردم که بهترین مشخصه آیین برای من نگه داشتن و یا کند کردن زمان است. مثل زائری که در تمام طول مسیر ذکر می گوید و تنها مقصد برایش مهم نیست و می تواند از لحظه لحظه راه لذت ببرد و اصلا به همین دلیل قدم به راه گذاشته وگرنه می توانست سوار هواپیما بشود و در مقصد پیاده شود. بعضی آدم ها انگار در تمام عمرشان زائرند و آیین هر چیزی را درست به جا می آورند. من همیشه از دیدن زائر ها لذت می برم. زائر ها حتی بلدند چه طور به ساندویچ شان گاز بزنند که آیینی باشد. هر چند که ساندویچ خوردن اصلا عمل آیینی ای نیست، چون با عجله و سرعت عجین است. زائر ها با هر چیزی معاشقه می کنند. می شود در نگاهشان دید، در وسایل آیینی شان.

من یک چراغ قوه کوچک دارم که جزو وسایل آیینی ام است. گیره فلزی ای دارد که مخصوص وصل شدن به جلد کتاب است. برای روشن شدنش باید سرش را بیرون بکشم. انگارکنید بیرون آمدن سر لاک پشتی از لاک و گردن کشیدنش. بعد نور ملایم نقره ای رنگش می ریزد روی صفحه ، کمی هم روی صورتم و بالش زیر سرم. به درد وقتی می خورد که بخواهم بدون اینکه نورم مزاحم خواب بقیه باشد کتاب بخوانم. بعد از همان پیدا کردنش توی تاریکی ، یعنی دست کشیدن به کنار تخت و یافتنش و وصل کردنش به جلد و روشن کردنش گرفته تا تک تک ورق هایی که زیر نورش می زنم و بعد هم لحظه ای که کم کم خوابم می برد و خاموشش می کنم؛ همه اش انگار به جا آوردن مراسمی آیینی است. از این جور وسایل و خرت و پرت های آیینی باز هم دارم؛ آیین هم همین طور. توی آدم ها هم خواه نا خواه دنبال آیین هایشان می گردم. آن ها که اهل اش هستند. آدم هایی که با آیین آشپزی می کنند، یا با آیین به حمام می روند. یا مثلا جوراب های سفیدشان را با آیین می شورند. یا چه می دانم موسیقی شنیدنشان، رانندگی شان، بچه عوض کردنشان، ماهی گیری شان آیینی است. انگار عاشق کاری که می کنند هستند. و این عشق دست گذاشته روی شتاب انجام آن عمل و تبدیلش کرده به نوعی مناسک.

تومکِ فیلم کوتاهی درباره عشق ، تکه پارچه مربع شکل قرمز رنگی دارد که جزو وسایل آیینی اش است. داشتم فکر می کردم که هر رنگ دیگری اگر این پارچه به جز قرمز داشت، از رده وسایل آیینی برای این منظور خارج می بود. این تکه پارچه را روی تلسکوپ کوچکی می اندازد که با آن پنجره زن همسایه را می پاید. بعد در طول فیلم بارها این پارچه قرمز را می بینیم که به آرامی از روی تلسکوپ برداشته می شود. درست مانند جامه بر کندن قبل از معاشقه. یعنی تومک آن قدر با حالت آیینی ای این کار را می کند که همین حس تلقین می شود. و آخر هم دوباره پارچه را به آرامی رویش می کشد. انگار ملحفه یا پتویی به روی معشوق اش بکشد. و اصلا همین پارچه انداختن روی تلسکوپ و برداشتن اش و نیز چشم برداشتن از تلسکوپ وقتی زن را با مرد دیگری می بیند، است که ماجرا را از یک پیپ شو و نگاه دزدکی معمولی تبدیل می کند به امری مقدس و آیینی.

از این قبیل آیین ها و آیین مداران زیاد است.

مریم مومنی | ۱۱:۴۰ بعدازظهر



دوست دارم تنبل نباشم و درباره اينكه اين آيين هاي شخصي چه جوري دنياي شخصي ما رو مي سازند بنويسم.

مریم :
لطفا بنویس. مشتاقم که بخونم
:)


خیلی قشنگ بود نوشته ات...کلآ آئین وبلاگخوندن من بدون خوندن وبلاگت یک چیزی رو کم داره...


درود

متن خیلی جالبی بود
من اولین بار زمانی روح "عمل آیینی" رو کشف کردم که خاطره ای از یونگ رو می خوندم: تعریف می کرد در زمان اقامتش بین یک قبیله ی سرخ پوست چطور مناسک اونها رو زیر چشمی پاییده و وقتی از پیر قبیله سوال می کنه که چرا این کار مرموز رو انجام می دید اون پیرمرد با حجم عظیمی از احساسات که پشت لحن صداش پنهان شده بود می گه که ما فرزندان خورشیدیم و اگر این کار رو نکنیم خورشید دیگه طلوع نمی کنه!

البته دوران دانشجوییم در کارشناسی سعی کرده بودم سراییدن شعر رو به مناسکی تبدیل کنم. به همین خاطر در ذهنم اسطوره ای ساختم: من مثل اون هیزم شکنی هستم که لب دریاچه یک پری دید و عاشقش شد. اما پری باید به آسمون می رفت! وقتی غصه ی هیزم شکن رو دید از روی مهربونی وعده کرد که برمی گرده، اگر هیزم شکن به جای تبر زدن، هزار قطعه شعر بسازه! و حالا هر قطعه شعری که می نوشتم یک گام به جلو بود

فیلم "شکلات" با بازی ژولیت بینوش این طور که من فهمیدم دقیقآ در ارتباط با آیین های دینی ست، همین طور فیلم "امیلی" هم اشاراتی به مسآله ی آیین به طور ضمنی داشت که در یادداشتم در وبلاگ به اون اشاره کردم. اگر علاقه مند به بحث های نظری در مورد آیین های رازآموزی هستید کتاب رنه گنون رو با مشخصات زیر به شما پیشنهاد می کنم:

Rene Guenon, Initiation and Spiritual Realization, Shophia Perennis

بدرود


سلام دوست عزيز من تازه وبلاگمو درست كردم[ و يه نظر سنجي راه انداختم .....مياي يه سر بزني و يه نظر بدي؟؟؟
مرسي از وبلاگ خوبتون]


خيلي خيلي نوشته‌ي قشنگي بود!
واقعا لذت بردم!


مثل خوردن انار در آفتاب پیش از ظهر پاییزی. باید که جوراب به پا نداشته باشند و باید که خود را بسیار نپوشیده باشند و بهتر است که انار قرمز را در بشقابی مسی، رو به آفتاب بنشینند و دانه کنندو چه بهتر اگر در ایوانی مشرف به حیاط یا اگر سرمای هوا بیازارد، باید که درست پشت پنجره بنشینند، پنجره ای قدی که چون روی فرش نشینند به راحتی حیاط را ببینند


هیچ چیز به زیبایی سادگی نیست!
وبلاگت فوق العاده زیباست آنقدر که مرا پای مطالبت نشاند که صد البته زیبا بود.

شاد و موفق باشید


آره چه خوب گفتی. ما دو تا هم کلی آیین داریم برای خودمون که اگه این‌جا بگم خل‌خلیت‌مون رو می‌شه بدجور!


آمدنم به اینجا و خواندن مطالب زیبایتان هم نوعی آیین محسوب می شود ..... و من دوستش دارم
بدرود..


آئين فرآيندي است كه در آن آدمي ميتواند خود را در قالب نظمي كه آنرا بسيار عظيمتر و واقعي تر از خويش مي شناسد جاي دهد.


فعلا که در دوارن بی آیینی به سر می بریم.. هر کس هر کاری را به هر شکلی که ممکن است انجام شود انجام می دهد ... این آدم ها از آیین به دور ترین موجودات تاریخند. امروز اگر بخواهی ایین مدار باشی باید به کهف پناه ببری و همانجا با رویاهای آیینی ات هم آغوش شوی.


گمانم هر کاری رو که انجام بدی و ازش لذت ببری و قابل تکرار باشه میشه آیین.
مثل بوسیدن های قبل از عشق بازی حتی.


سلام،برای بار اول وبلاگت را خواندم و مطمئنم که ادامه می دهم.این آئین چیزیه که من از ادا کردنش خیلی انرژی می گیرم.من رو یاد مکالمه شازده کوچولو با روباه انداختی...
روزگار به کام...


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2