|
جمعه ۱۶ آذر ۱۳۸۶
خاطره یک روز زمستانیبوران شدیدی است
مریم مومنی | ۱:۱۴ صبح خیلی بامزه بود...از تصور حامد که میره توی برف و بوران نیمرو درست میکنه کلی خندیدم... بابا مواظب باش سرما نخوری وای دماغم یخ زد! حدس من اینه که اینا توصیف حالت تب باشه!یعنی اون احساساتی را که یه آدم تب آلود داره خواستین بیان کنین!درسته؟ :)) خاطره ی محشری بود، بعد ببخشید من فضولیم گل کرده، می گم اسم مبل هاتون چیه؟ ولنجک افسریه یا بزرگراه صدر؟ مریم : گل های خیالم !! خیلی خیلی لطیف و زیبا بود! دیر زمانی بود اینطور گیگیلی نخندیده بودم. سلام سلام ![]() |
|
قورتانیده!