دوشنبه ۳ دی ۱۳۸۶

اودرادک

"...او در نگاه اول، یک گلوله ی نخِ پهن ِ ستاره ای شکل به نظر می آید. انگار دور یک گوی ستاره مانند را پیچیده باشند. دقیق تر بگوییم او جز کلافی از ریسمان های کهنه، تکه تکه و رنگارنگ که اینجا و آنجا به هم گره خورده اند چیز دیگری نیست. با این همه اودرادک چیزی بیش از یک گلوله نخی است زیرا از وسط ستاره آن یک میله ی چوبی بیرون آمده که با میله ی کوچک دیگری که با زاویه ی قائمه به آن می پیوندد دو پایه ای را می سازدو اودرادک با این دو میله ی کوچکی که در دو طرف بدن دارد می تواند عمود بر روی دو پا بایستد.

انسان گرفتار این وسوسه می شود که نکند این موجود زمانی دارای شکل معقولی بوده و اکنون فقط بقایایی از آن باقی مانده. اما چنین چیزی محتمل نیست. دست کم هیچ اثری از آن مشهود نیست، زیرا هیچ جای او ناتمام و ناقص به نظر نمی آید که چنین نتیجه گیری کنیم. همه چیز به اندازه کافی بی معناست اما در قالب خود بسیار کامل است. به هر حال، آزمایش دقیق ناممکن است زیرا اودرادک به حدی سریع است که هرگز نمی توان به او دست یافت.

او دزدانه به ترتیب در پستو، پلکان، راهرو و دالان و رودخانه می پلکد. اغلب ماه ها ناپدید می شود و انسان فکر می کند به خانه دیگری رفته اما او همیشه با وفاداری تمام به خانه ی صاحب اصلی اش باز می گردد. بسیاری اوقات وقتی انسان دارد از در بیرون می رود و چشمش به او می افتد که به نرده تکیه داده و ایستاده احساس می کند که اودرادک می خواهد با او حرف بزند. اما از او سوال مشکلی نباید پرسید. او به حدی صغیر است که در برابرش جز رفتاری کودکانه کار دیگری نمی توانید بکنید.
از او می پرسید: «نگفتی اسمت چیست؟» می گوید«اودرادک»
«کجا زندگی می کنی؟»
می گوید: «جای ثابتی ندارم» و می خندد. اما خنده اش بی رمق و خالی است. خنده اش به خش خش برگ های پاییزی می ماند. و اغلب مکالمه به همین صورت به پایان می رسد. حتا پاسخ هایی این چنین هم همیشگی نیست. اکثر اوقات مدت ها خاموش است بی روح و همچون قیافه اش.

بی هیچ مقصودی از خود می پرسم آیا او عاقبت چه خواهد شد؟ ممکن است بمیرد؟ در زندگی فقط آن هایی می میرند که هدفی ، مقصودی داشته اند. فعالیتی که ان ها را فرسوده کند. اما این امر درباره اودرادک صادق نیست. پس آیا باید چنین پندارم که او همیشه با آن دنبالچه ریسمانی اش از پلکان غلت زنان پایین می آید و درست جلو پای بچه هایم و نوادگانم سبز می شود؟ او به هیچ کس که فکر کنید آزاری نمی رساند اما این موضوع که او احتمالا بیش تر از من عمر خواهد کرد برایم تا حدودی دردناک است."

فرانتس کافکا: گروه محکومین

برگرفته از کتاب موجودات خیالی خورخه لوئیس بورخس/ برگردان : احمد اخوت

مریم مومنی | ۱۱:۳۷ بعدازظهر




+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2