|
شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۶
بمب های مهاجر: بمب هایی که کوچ می کنند.بمب دوستم پدرش را عوض کرد می گویند جنگ سال هاست که تمام شده مریم مومنی | ۵:۰۲ بعدازظهر اما شعرهای شما آراممان می کند :~( خواهر ارجمند! به توصيهی بانو آمديم شعرتان را بخوانيم و حال کنيم، ديديم اين ستون سمت راست صفحهتان در فایرفاکس و ايضاً در اکسپلورر ۷ به هم میريزد (يعنی کمی میآيد توی متن پست اول). کمی دستکاری کنيد قالب را تا فاصلهی مربوط (همان فاصلهی ايمنی!) حفظ شود. با احترامات فائقه و سلامهای کريسمسيه برای حامد اوغلو! عالی بود مریم...و تلخ... سلام. دوستم پدرش را عوض کرد... بغضی که داشتم از همون اولش، همینجا ترکید. شعرتان دل من را هم لرزاند فضولی نباشه شما بگیر کنجکاوی ،اما چرا این متن رو ستونی نوشتی؟ تو ناتور دشت یه جا هولدون می گه به نظر من اگه کسی بخواد در مورد جنگ صحبت کنه فقط باید بیاد و مشت گره کرده اش رو به مردم نشون بده و بره... بازم از همون شعرهای جهانی گفتی دختر!! بردینمون به اون سالها ... این درد مشترک... مریم حرف نداشت.... عالی عالی خیلی قشنگ بود. واقعاً با کلمه ها میشه جادو کرد و شما هنرشو داری. جادوی شما از اون جادواست که به نظر ساده میاد اما خوب... قشنگیش به همینه که به نظر میاد ساده ست!!! مریم! دیوانه مان می کنی که بانو.... ![]() |
|
بسی مویمان سیخ شد از این شعرتان!