|
جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶
رنگین کمانبنفش، ما سفید، مریم مومنی | ۰:۱۴ صبح چی شد اینجوری شد، من نمی دونم واقعاً نمی دونم چی بگم! فقط اینکه حس کردم یک نفر از نسل ِ من تونسته حس یک نفر ِ دیگه از همین نسل رو با بهترین کلمه ها خلق کنه. تا وضعیت آخر قشنگه. از خودته؟ مریم: بوی باروت و... لینک شدی سلام مریم: من يه مدت تقريبا طولاني هست که نوشته هاتو ميخونم فکر کردم سکوتمو بشکنم و بگم که از بلاگت لذت ميبرم شاد باشي سلام، يه شعر ناب با استفاده از مفاهيم رنگها. عالي بود. مخصوصاً بند اول و آخرش. زیبا بود صداقت تنها لبی ست که می سوزاند هنوز. نوشته هایتان کاش موجز تر و لایه ای تر می بود. برای بهتر دانستن منظورم به اشعار علی میرکازهی حتما بنگرید. عزیز باشید سلام...گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد....گاهی روزها می گذرد.بدون اینکه آب ازآب تکان بخورد.پرده ای کناربرود یعنی عکسی بشود توی یک قاب عکس آن هم کهنه بزند....ودراین..این درآرامش لعنتی.چیزی جزحس جانکاه پوچی برایمان نمی ماند.گاهی هم زندگی مثل همیشه است ..باراما ما هستیم که فرق می زنیم..فرق داریم نه از وسط سرمان...که دلمان یک چیزخاص می خواهد.یک هیجان خاص یا حتی نه..یک رویایی مرده ..اگردوست داشتید برای ماکارهایتان رابفرستد...اگردوست داشتید مارا لینک کنید..با امید روزهای بهتر در آینده.... ![]() |
|
خیلی خیلی قشنگ و دلنشین بود...
وصف الحال شبهای اضطراب و ترس جنگ...