|
شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷
به قلم شهریار مندنی پور درباره ی بیژن بیجاریبه عنوان نمونه، مي توان اين صحنه را مثال آورد؛ «... دست راستش را بر شانه ي دخترک گذاشته بود با آن انگشتري ياقوت سرخ . و هر وقت دخترک برمي گشت و پشت سرش را نگاه مي کرد ـ بي آن که ماهک رو بگرداند ـ من آن قطره ي سرخ چکيده بر شانه ي دخترک را مي ديدم که، انگار هميشه همان جا بوده بود ـ همچون سفيدي شفاف دستي که ديگر جزيي از اندامش ديدار مي شد . دامني چترً نارنجي، خورشيدي بزرگ بود همه اش ـ مگر آن لبه هاي دالبري اش، همان تکه تکه، پاره پاره هاي ابري سفيد بر نواري آسماني رنگ و گرد حاشيه ي چتر . ميله ي چتر را روکشي همرنگً مîرمîر پوشانده بود . حتا رگ رگه هاي نازک خونرنگش را مي شد مجسم کرد ـ به قرينه ي رنگ ً آن دست ديگرً ماهک، با همان رگ رگه هاي نازک کبود ؛ سپيدي اي که بر آن هيچ زينتي زيبنده تر و طبيع تر از همان پوست نبود . ..» صحنه به ظاهر خيلي ساده است . دست زني با انگشتري از ياقوت سرخ، بر شانه دخترکي نهاده شده . اما انگاري که اين صحنه ساکن شده باشد يا حرکت و زمان انساني در آن به شدت کند شده باشد، خاتم کاري با کلمات، کلمه بر کلمه را کنار هم مي چيند تا اين صحنه را ابدي کند . به عبارت ديگر، همان کاري کنند که من آن را « تبديل جهان به کلمه » مي نامم، که به نظرم جوهره ادبيات است . مریم مومنی | ۴:۰۳ بعدازظهر ![]() |
|