شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۷

به قلم شهریار مندنی پور درباره ی بیژن بیجاری

بيژن بيجاري يکي از اين گونه نويسنده هاست . او در طول ساليان طولاني داستان نويسي اش، به زباني در خور نگاهش به داستان رسيده است که حتا با نحوه گفتارش هم يگانه است . اين زبان جزءنگر ً بسا اوقات تصويري، مرا ياد صحنه هاي اسلوموشن سينمايي مي اندازد . همان طور که براي ساختن يک صحنه اسلوموشن، بايد هنگام فيلمبرداري تعداد فريم هاي گرفته شده بيشتر، يا به عبارت ديگر فيلمبرداري بايد سريع تر انجام گيرد، بيجاري هم در نثرش، با به کار بردن تعداد کلمات بيشتر بر يک لحظه از يک صحنه، آن تصوير را کند مي کند و تصويري اسلوموشن از يک قطره، چهره اي در آينه، حرکت دستي و يا منظره اي به دست مي دهد. نکته مهم اين است که اين خصوصيت نثري، نه فقط در سبک « زبان آوري » او قرار دارد که درست در خدمت شيوه داستان گويي او هم هست . يعني همان است که بايد باشد ؛ خودش .

به عنوان نمونه، مي توان اين صحنه را مثال آورد؛

«... دست راستش را بر شانه ي دخترک گذاشته بود با آن انگشتري ياقوت سرخ . و هر وقت دخترک برمي گشت و پشت سرش را نگاه مي کرد ـ بي آن که ماهک رو بگرداند ـ من آن قطره ي سرخ چکيده بر شانه ي دخترک را مي ديدم که، انگار هميشه همان جا بوده بود ـ همچون سفيدي شفاف دستي که ديگر جزيي از اندامش ديدار مي شد . دامني چترً نارنجي، خورشيدي بزرگ بود همه اش ـ مگر آن لبه هاي دالبري اش، همان تکه تکه، پاره پاره هاي ابري سفيد بر نواري آسماني رنگ و گرد حاشيه ي چتر . ميله ي چتر را روکشي همرنگً مîرمîر پوشانده بود . حتا رگ رگه هاي نازک خونرنگش را مي شد مجسم کرد ـ به قرينه ي رنگ ً آن دست ديگرً ماهک، با همان رگ رگه هاي نازک کبود ؛ سپيدي اي که بر آن هيچ زينتي زيبنده تر و طبيع تر از همان پوست نبود . ..»

صحنه به ظاهر خيلي ساده است . دست زني با انگشتري از ياقوت سرخ، بر شانه دخترکي نهاده شده . اما انگاري که اين صحنه ساکن شده باشد يا حرکت و زمان انساني در آن به شدت کند شده باشد، خاتم کاري با کلمات، کلمه بر کلمه را کنار هم مي چيند تا اين صحنه را ابدي کند . به عبارت ديگر، همان کاري کنند که من آن را « تبديل جهان به کلمه » مي نامم، که به نظرم جوهره ادبيات است .

مریم مومنی | ۴:۰۳ بعدازظهر



+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2