|
جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
خط کشی های عرفیدیروز دختر دورگه ی دوست داشتنی ای با سربند سبز رنگ روی موهای پیچ خورده ی قهوه ای اش چند صندلی آن طرف تر روبرویمان نشسته بود. یکی دو بار نگاهمان گره خورد و بار آخر هم لبخندی بینمان رد و بدل شد. چند ایستگاه بعد هردویمان پیاده شدیم . بدون این که با هم حرفی زده باشیم. * * اگر پسر بودم شانس ام را برای دوستی با دختر دورگه ای که سربند سبز داشت امتحان می کردم. عرف اجتماعی اینجا و خیلی جاهای دیگر امکان ارتیاط دو غریبه ی گذری را می دهد به شرط این که از جنس مخالف باشند. این که این ارتباط به چه نوع رابطه ای ختم شودُ طولانی مدت یا کوتاهُ و میزان صمیمیت در چه حدی باشد به خود دو طرف بستگی دارد . در مورد دو جنس موافق قضیه به این راحتی نیست. برای یک دوستی معمولی دخترانه( که برای آن هایی که تخیلشان زیادی فعال است باید بگویم قرار نیست که به امور رختخوابی ختم شود) چه راه معقولی وجود دارد؟ آن هم در جامه ای که مرز های فاصله بین آدم ها و بچه ها و حیوان ها با خط کش مشخص شده است. مریم مومنی | ۱:۴۳ بعدازظهر چه تصادفی! من همین الان از بیرون آمدم و یه مامان دیگه با کالسکه رو دیدم و به هم لبخند زدیم، ولی نمی دونستم می شه برم جلو سلام کنم و با هم حرف بزنیم یا نه! از اون حالت هایی بود که احساس می کردم می شه با هم دوست بشیم و حرف مشترک داریم ولی این تعریف مرز با خط کش همیشه باعث می شه من جرات نکنم با کسی شروع کنم به حرف زدن از ترس برخورد بد. من فکر می کنم اینها خودشون بلدن چطور و این نرم هاییه که مردم هر کشوری برای خودشون تعریفش کردن و همونطور که ما تو ایران، تو صف اتوبوس با بقیه دوست می شیم و به نظرمون عجیب نیست، اینها هم راه هایی دارن که ما بلد نیستم و این خیلی من رو ناراحت می کنه و غصه ام می گیره! اینکه تعریف های اولیه جامعه اینجا و نرم هاشون رو بلد نیستم.... چیز جالبی نیست ولی من یادش افتادم یهو: بدون مرز و محدوده ممنون بابتِ زیبانویسی. متوجه هستم که قرار نیست قضاوت کنید یا کرده باشید؛ با این حال: به نظرِ شما بدیهی نیست که دوستتان کارِ بدی کرده است در آن فروشگاه؟ احساسِ بسیار بدی است برای من اینکه ببینم کسی نه فقط به حرفهای من با کسِ دیگری گوش میکرده، که خودش را واردِ صحبت هم کرده—مهم نیست قصد و موضوع چه بوده باشد. اگر بنا به انتخاب بینِ این دو باشد، من حتماً جامعهی با اینجور خطکشیهای عرفی که تصویر کردید را ترجیح میدهم به جامعهای که مردم رسماً سر بکشند به کارِ هم، بی دعوت. و نمیشود به اتریش و ملاقاتِ اتفاقی فکر کرد و یادِ آن فیلمِ درخشان با آن دنبالهی درخشانتر نیفتاد. مریم: میشه من هم دوست بشم همین جور بی مقدمه؟ اگر خوشت نیامد به هم می زنیم همین جور بی مقدمه. کسی هم دلگیر نمیشه. بی موخره. مریم: خیلی جالب ببود بهئوجو.د اتوردین یا این مطالب قشنگتون.. هه. امور رختخوابي!! ـ واژه جالبيه خط کشی. این چیزیه که تو هر جامعه ای وجود دارد. اما هم خط کش ها و هم خط هایی که می کشند با هم متفاوت است. من که همینجوری بیمقدمه چند وقتیه باهات دوست شدم و به این خونهی سفیدت هر از گاهی همین جوری بیمقدمه سر میزنم. تازه بیمقدمه چند وقتیه تو رو آوردم توی خونهم و به مهمونام نشونت میدم؛ همینجوری بیمقدمه میشه منم مریم: چسبيد حسابي ![]() |
|
mishe man bahat dust sham,
bedune moghaddame?
maryam:
D: