|
شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
وین : شهری برای همهنشسته بودیم توی کتابخانه. در بخش مخصوص مطالعه که خب یک سری میز است با صندلی هایی دورشان و صدای کسی هم در نمی آید و همه مشغول خواندن اند. صدای دو تا خانوم مسن آمد که بلند بلند با هم حرف می زدند و از پشت ردیف قفسه های کتاب به بخش ما نزدیک می شدند. چند نفری برگشتیم صاحبان این صدای بلندرا ببینیم. خانومی خانوم دیگری را روی ویلچر آورده بود. ما را که دیدند شرمنده شدند و کمی زیر لب خندیدند که چه سر و صدایی راه انداخته بودند. بعد هم آرام رفتند سمت پنجره های بلند پشت سرمان و شهر را نگاه کردند. عاشق شهری هستم که همه جایش را بشود با ویلچر رفت. نابینایانش چراغ عابر صدا دار داشته باشند. اتوبوس هایش موقع سوار کردن سالمندان کمی به سمت زمین کج شوند و ارتفاع پله ها را کم کنند. خانه به دوش ها و گاه مجنون هایش اجازه داشته باشند بدون بازخواست وارد کتابخانه ها شوند. بچه های خردسالش وسط حیاط دانشگاه ماسه بازی کنند. هر آدمی با هر سن و سالی بتواند سر کلاس درس های تالاری بنشیند. و عقب مانده های ذهنی اش برای استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی و پیدا کردن مسیرشان روی نقشه های نه چندان آسان تعلیم دیده باشند. مریم مومنی | ۶:۱۴ بعدازظهر تصویری که تو داری تصویر خیلی قشنگیه از شهر . من اصلن این شهرو انقدر قشنگ نمیبینم... مریم: من خوشحالم که این آدم هایی که توانایی آدم های معمولی رو ندارند می تونند از امکانات شهر استفاده کنند و وقتی که این جا رو با شهر هایی مقایسه می کنم که فقط رفاه عده ای خاص رو تامین می کنند تازه اگه بکنند ! این شهر برام قشنگ می شه. چیزی که توی اروپا توجه من رو جلب کرده در مورد آدمهایی که ناتوانی جسمی دارند ، اینه که خیلی راحت تر درخواست کمک می کنند ، یعنی ترسی ندارند از اینکه اگر کمک بخوان ممکنه دلسوزی بشه براشون. و نمی دونم من اینطور فکر می کنم یا اینکه واقعا معلولین جسمی اینجا بیشتر میان توی خیابون و بیرون کلاً . چون توی ایران ماه به ماه نمی دیدم کسی رو . با اینکه ما این همه معلول جنگی داریم. مریم: من هم عاشق این نگاه مهربانانه ی تو به زندگی و آدم ها و شرایطشان... منظورت تهرانه ديگه ؟! اسفند ماه اونجا بودم و دقیقن همین حس و مقایسه هم برای من نسبت به جاهای دیگه اروپا و آمریکا دست داد، جمعه آخری که اونجا بودم دوستانم گفتند جلسه ای دازید ظاهرن و منو هم دعوت کردند اما قبلش به یه تئاتر دعوت شده بودم و نتونست بیام، خیلی حالم گرفت که نتونستم ببینمتون اما این یادداشتتون و حس و حال نزدیکی که به احساس من داشت دوباره یادآوری کرد اون مقایسه رو به من...!!! سرخوش باشی خانومی! چقدر خوشم اومد از تصویر این شهری که نوشتی. منم دلم خواست 1ضیه عقب مونده ذهنی تو وین باشم! حالا دفعه بعدی منظورم بود. این دفعه عجالتا به یک نابغه بودن در شهر تهران بسنده می کنیم خب. آنم آرزوست... ba dorod va arezoye shadmani مریم: تلاششون برای نزدیک شدن به آرمان شهر قابل ستایشه چه شهري بشود اين شهر! دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر مطلب جالبی بود. اگر جامعه معلولین یاد بگیرند با ایجاد نهادهای مدنی فعال حقوق فعلی خودشان را بگیرند انگاه رسیدن به وضعیت وین دشوار نیست. مگر قانون جامع معلولین در سال 1383 تصویب نشده ایجاد محیط شهری مطابق با نیاز معلولین در این قانون هست ولی کی باید اجرا کند؟ ![]() |
|
any way we're in the universe. the land of unable peoples.