|
دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
تلویزیون داشت گزارشی از فجایع اخیر جهان نشان می داد. مرده های برمه را نشان می داد که لب آب افتاده بودند. گاوهایی که از فرط مردن باد کرده بودند و پاهایشان رو به آسمان بود. پسر کوچکی بغض کرده بود وقتی داشت به خبرنگار می گفت که مادرش مرده. برادر کوچک ترش گریه می کرد. گندم های روستا را ریخته بودند روی زمین. آب آشامیدنی هم نداشتند. ظرف پلاستیکی هایشان را آورده بودند دم همان آبی که مرده ها را نوازش می دادُ ُپر می کردند. بعد زلزله ی چین بود.آن موقع هنوز صبح بود و آمار فاجعه بیرون نیامده بود. الان در خبر ها خواندم که کشته ها حدود نه هزار نفرند. به عنوان یک خبر مهم و تلخ به حامد گفتم. افسوس خوردیم. بعد من آمدم این ها را بنویسم. خب آدم وقتی کاری از دستش بر نمی آید موقع شنیدن این چیزها باید یک کاری بکند دیگر. حالا گیرم که این کار به درد هیچ سرم درد می کند . از روزهای تعطیل اینجا بی زارم. امروز روز مزخرفی بود. مریم مومنی | ۷:۳۴ بعدازظهر چند روز پیشها دیدم گوگل پایین باکس جستجو، لینک گذاشته برای کمک به برمه ای ها. شاید دو گروه، تاب دیدن منظره هایی از این دست را نداشته باشند. آنان که همیشه می بینند و ذهنشان از رویدادهای خانه و خیابان وطنشان، تقریباً سرشار است. گروه بعدی، کسانی که آن قدر کم می بینند که دیگر وقتی چنان مناظری می بینند، دچار کابوس می شوند. اما گذشته از آن یا از این، اگر کمی عمیق تر بیندیشیم، مردم قربانی، قربانی آن حلقه ی مفقوده ای هستند که در یک دگردیسی ناعادلانه، به حلقه ی قدرت پیوند خورده اند. گفتنش آدم رو آروم می کنه حتی اگه در کل هیچ سودی برای دیگران نداشته باشه. دیروز و پریروز هم مزخرف بود. اصلاً جدیداً روزها کتر می شود مزخرف نباشند. آره خوب. آدم دلش میخواد حداقل خبرهای بدش رو باکسی تقسیم کنه. گیرم که این وسواس رو درمورد گفتن خبرهای خوب نداشته باشه. سخنان مادرترزا خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟ پنجره را تصوير كرد اما شيشه ها به قدر كافي قوي نبودند تا تضاد ميان دنياي بيرون و درونش را تاب آورند خرد شدند و فرو ريختند اما قاب پنجره باقي ماند… ![]() |
|
اوهوم. خیلی