|
شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۷
درباره ی خاطرات دکتر ایراندخت میرهادی... این جدیت و پیگیری گویی روح زنده ای است که بر تمام سال های زندگی دکتر میرهادی سایه انداخته است. چه در دوران دانشجویی پزشکی در وین, زیر بمباران های متفقین و چه سال های بعد از آن که با همسر اتریشی اش به ایران باز می گردد و مشغول طبابت در همدان می شود و بیمارستانی تاسیس می کند و با سختی هایی که شرح همه شان در کتاب آمده در سرد و گرم زندگی می سازد و اباد می کند و از پا نمی نشیند....
مریم مومنی | ۳:۰۷ بعدازظهر خوبه ایران بمونی پای ثابت شهروند شدی. ما هم پای ثابت نوشته هات من این کتاب را پارسال خواندم مریم.... خوشم نیامد. لحن از خودراضی و نگاه از بالای خانم میرهادی به نظرم بدجور تو ذوق می زد. یادم هست وقتی خواندن کتاب را تمام کردم به خودم گفتم :She is so full of herself! سلام. اگر ممکن است محبت بفرمایید و مشخصات کتاب را بنویسید. سپاسگذارم. ![]() |
|
پس چرا چند وقت خودت نمی نویسی؟ گزارش گر شدی؟ ما اینجا نمی آییم که گزارش بخونیم، می آییم که نوشته های تو رو بخونیم.
پی نوشت: لحن این پیام هر چه که هست، لحن نویسنده اش اصلا طلبکارانه یا عصبانی نیست، بلکه لحن آرام و دوستانه ای دارد.