چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷

قطار خوب است...

قطار خوب است. حتا اگر تلق تولوق هم نکند. حتا اگر دستشویی هایش آن قدر بو بدهند که از خستگی و دلتنگی وسط راه نتوانی بین دو تا واگن روی پله های در های بسته ی شیشه ای بایستی و رد جهان غبارآلود و مزرعه های جورواجور و خشت و گل های دوردست ها را بگیری که دیوار قلعه ای و یا کاروانسرایی نیمه
مخروب و رها شده ای بین شان ایران خاکی دوردست تاریخ را پیر و فرتوت جلوی جشم هایت بیاورد.

قطار خوب است. حتا اگر تلویزیون اش از همان کله ی سحر که راه نیافتاده ای روشن باشد و تا یک ساعت قبل از رسیدن پنج تا تله فیلم مزخرف با چاشنی بی مزه ی آب دهانی پخش کرده باشد و بعدش هم یک آدم حراف تپل که برای خیلی ها بامزه است و من تحمل صدایش را ندارم با همان دستار پیچ واپیچ ای که هی از روی سرش سر می خورد توصیه های مذهبی- اخلاقی - خانوادگی کند و در مزیت های زود شوهر دادن دختر چرت و پرت حواله ی جزوه نویسان مخاطبش کند که تند تند نت بر می دارند و فرصتی دست بدهد برای رفع خستگی به تکه پرانی هایش نخودی می خندند و صلوات می فرستند.

قطار خوب است. حتا اگر پسر بچه ی دوازده سیزده ساله ی صندلی جلویی که از مادر و خواهرش فقط لوزی کوچکی از صورتشان را دیدیم محصور در چادر مشکی تمام حرکات مختلف و حالات نشتن در جهت دید زدن صندلی پشت سرش را امتحان کرده باشد و سعه ی صدر آدم را تا گلویش رسانده باشد و یک بار که حس کرده ام گردنش احتمالن مهره ای ندارد که تا این حد توانسته بچرخاندش و بیاوردش از شکاف باریک بین پنجره و صندلی اش بچسباند صورتش را به جلد کتابی که دارم می خوانم و من مودب بپرسم که دنبال چیزی می گردد و پسرک بدون لحظه ای مکث جواب دهد که: شما می دونید ساعت چنده؟

قطار خوب است حتا اگر مهمان داران کم جانش به غرهای آدم با لبخند های کم رنگ مهر سکوت بزنند.

قطار خوب است. آدم را نگه می دارد. حتا اگر پیاده شوی انگار هنوز سوارش هستی. روی زمین سفت زیر پایت راه می روی , یا می نشینی یا می خوابی با قطاری که از آن پیاده شده ای و نشده ای. باید یک روز بگذرد تا صدای رد شدن واگن ها از روی ریل آهنی خوابیده بر چوب چوب های موازی از سر و تن و بدنت پاک شود.

مریم مومنی | ۳:۴۳ بعدازظهر



خوب می نوشتی قطار بد است و تمام حتی اگر ها را هم بر می داشتی. شک ندارم که متن بامعنایی می شد.
راستی چه شده است که ما را توصیف خوبی بسی سخت تر است از توصیف بدی و حتی خوبی را به نقیضش (اگر نقیضش بدی باشد) توصیف می کنیم.


قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاه رفته
تكيه داده ام


Amazing sense of humour!!! Hilarious yet clever


...یک بار که حس کرده ام گردنش احتمالن مهره ای ندارد که تا این حد توانسته بچرخاندش و بیاوردش از شکاف باریک بین پنجره و صندلی اش بچسباند صورتش را به جلد کتابی که دارم می خوانم...

:)))))


عجـــــــــــــــــــــــب
من برای چندتا پست پائین ترت کامنت گذاشتم.
ببخشید این دفعه اول نیست که من گیج بازی در میارم.
راستش نمیدونم چند تا وبلاگ این ور و اونور کردم تا رسیدم اینجا.شاید ده تا شاید هم بیشتر.
راستش خیلی هم به اسم توجه نکردم.خب برام مهمتر از اسم اون چیزیه که مینویسه.بعد دیدم که اون گوشه زده فوتوبلاگ.کلیک کردم دیدم رفتم فلیکر.بعد دیم اِاِاِاِاِاِاِ اینکه میس مریم مومنی از کانتکت های خودمه!!!!؟در هر حال ببخش که اول نشناختم.میگم که گیجیه و هزار دردسر
خوشحالم که غیر عکاسی همسلیقه ی دیگه ای هم هستیم.
مخلصات.
همین.


احساس من این بود که استعداد انفجاری دارد به مرحله فعلیت می رسد. حرکت آرامی به سمت منفجر شدن با یک تلاش تلقینی بی فایده که جلوی انفجار را بگیرد.
البته یک اثر جالب دیگر هم داشت و آن این بود که آدم هی احتمال می داد واقعا قطار خوب باشد!!! انگار آدم انتظار تغییر روند حسی راوی را داشته باشد. آخر از همه این که حس را خیلی خوب به اوج می رساند. حس حرص خوردن را... شیب تیزی داشت


aaaaaaaaalie
neveshtehaie to adam ra aram mikonad hata agar bade amale cheshmat majbur bashi cheshmhaiat ra riz koni ta fonte rize khakestrai ra bekhani
adam ra aram mikonad hata agar az darde posht o shane o ruh o ravan khab ham be cheshmat nayayad,
mamnunam!
Haghe copy righte shoma mahfuz maryam jan.


Beautifully written.
Zendegi khoob ast hatta agar…


عزیزم تو اینجوری نبودی...خیلی عوض شدی...ولی باز هم دوستت دارم


به این مطلب شما در سایت قطار لینک داده شد.
موفق باشید


+ نوشتن پیام























www.flickr.com


E-mail
Atom | RSS1 | RSS2





Powered by
Movable Type 3.2