|
چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۷
و خواجه خلعت بپوشید. و به نظاره ایستاده بودم, آن چه گویم از معاینه گویم و از تعلیق که دارم و از تقویم: قبای سقلاطون بغدادی بود, سپید سپید, سخت خرد نقش پیدا, و عمامه ی قصب بزرگ, اما به غایت باریک و مرتفع, و طرازی سخت باریک و زنجیره ای بزرگ و کمری از هزار مثقال, پیروزه ها درنشانده.
سقلاطون: پارچه ی ابریشمی زری دوزی مریم مومنی | ۴:۴۴ بعدازظهر سلام مریم: سلام.. خیلی جالب بید... شاد باشی همیشه.. امیدوارم تو مسابقه برنده بشی
سلام مریم: سلام.امیدوارم خوب و خوش باشی. من رو یادت میاد؟ مریم: ![]() |
|
بیش از اینها از بیهقی خوانی ات بنویس مریم بانو.
حظش به ما هم رسید.
مریم:
چشم مریم جان
راستش بیهقی خوانی مان وبلاگ مخصوص هم دارد:
www.maryammomeni.com/reading
منتها گاهی که ذوق اش از یک وبلاگ بیرون بزند می آیم یک چیزی هم این جا می نویسم
:)