|
شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۷
رسیده ایم به حدیث بردار کردن حسنک. مریم مومنی | ۰:۰۲ بعدازظهر سلام مریم: سلام مریم: سلام. سلام من یک فقره دختر عم دارم که حسابی از شما تعریف میکند یا می کرد. نه که خدایی نکرده الان تعریفی نباشینا نه! (خیلی لوس شد؟) ما کمتر همدیگرو می بینیم. خلاصه این بر دار شدن حسنک یاد این خاطرات انداخت مرا. ضمنا از مطلب برای بیست ساله ها ممنون
فکر کنم منظورت اینه که داری از اینجا میری تو وب سایتت . یه نگاه اجمالی به وبلاگت انداختم جالب بود . موفق باشی دوست خوب . به وبلاگ من سر بزن و آخرین مطلبم رو در مورد کتاب کافه پیانو به همراه یاداشت نویسنده کتاب بخون . موفق باشی همين روز قبل از گذاشتن اين پستت اين قصه را به صورت توفيق اجباري خواندم. خيلي تاثير گذاراست . انگار همين ديروز اتفاق افتاده و كهنه نمي شود. سلام با توجه به گسترش استفاده از اینترنت وتبدیل آن به یک دهکده مجازی، این ضرورت حضور مبلغین دینی در اینترنت احساس شد.
چه تو دبيرستان چه تو دانشگاه به اين قسمت تاريخ بيهقي ميرسيديم تمام بدنم ميلرزيد این تاریخ... این تاریخ عجیب و تکاندهنده! «...پس دیگر بار حسین را ببردند تا بر دار کنند . صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می آورد و میگفت: اینجا که رسیدم بغضم داشت میترکید! جرأت هم نمیکردم سرم رو بلند کنم که بچهها ببینن اشک تو چشمام حلقه زده و دیگه تا آخر سال همینو دست بگیرن! اما یکهو معجزه شد؛ دو سه نفر با هم زدن زیر گریه! هقهق گریه کردن برای حسینبنمنصور حلاج - یا نه، برای عشق - توی کلاس ریاضیخونهای کشتهی کنکور نوبر بود. بقیه هم همه حالی به حالی بودن، جز سه چهار نفری که لودهی همیشگی بودن و اونها هم خنده روی صورت بهتزدهشون ماسیده بود! خلاصه مجلس عزایی برپا کردیم و اشکی فشاندیم! از چندین سال ادبیات درس دادن همین خاطرهش همیشه جلوی چشممه، هنوز هم از پشت یه پردهی اشک. ![]() |
|
بخش فراموشنشدنی قضیه ....