|
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸۷
یه روز می رسه که مرده هامون رو از زیر خاک بیرون می کشیم. تمیزشون می کنیم. لباس تنشون می کنیم. می ذاریمشون یه جا دراز بکشن. اتاق شون رو پر از گل داوودی می کنیم. پرده ها رو می زنیم کنار که آفتاب بیفته ته اتاق. بعد اونا لبخند می زنن. و آروم آروم زنده می شن. بهمون سلام می کنن. بغلشون می کنیم. می بوسیمشون. براشون غذا می آریم. همین طور که غذاخوردنشون رو تماشا می کنیم اونا برامون تعریف می کنن که مرگ چه جوری بوده. که نبودن یعنی چی. بعد خیالمون رو راحت می کنن که دیگه نمی میرن. مریم مومنی | ۸:۱۹ بعدازظهر I’m waiting impatiently for that beautiful day to arrive. آخ.... کاش همین جور که نوشتی بود مرگ پایان کبوتر نیست این نوشته شما من رو به یاد فیلم «مسافران» بهرام بیضایی انداخت in roozha delam amighan baraye KHOSRO shakibaii tang ast . to chizi rajebesh neveshti ? مریم: بودن به از نبودن یه چیزی فکر نمی کنی برعکس باشه؟ که دیگه نمی میرن... که دیگه نمی میرن... و ما هميشه با خاطرههامان دلگرم ميشويم.خاطرههايي از بودن مهربان كساني كه نيستند و نبودنشان عجيب در حجم خالي درونمان تكرار ميشود...ه من نظر یا شعر مریم رو بیشتر دوست داشتم تا نوشته شما رو... مادربزرگم می گفت بهارها همه چیز دوباره سر از خاک در می آورد جز آدمیزاد. من هنوز بهارها منتظرم از یک دری بیاید و سماور را روشن کند یعنی می شود...ایکاش اون روز را ببینم اگر عصباني شدند از اين كه دوباره زنده شون كرديم چه؟ فرض كنيد قرار باشه شما رو دوباره به زور برگردونند به رحم مادر، خوشحال مي شيد؟ دوست عزیز آیا امکان تبادل لینک با شما وجود دارد؟ khili khili,ghashang bud. يك لينك كوچك من این پستتون را از گذاشتم روی facebook. مریم: پنجره را باز می کنم و بهار با عجله وارد اتاق می شود. ممنون. هميشه مردها زنده اند وزنده ميكنند مرده ها رو پس بيايم مرد باشيم ومردانه زندگي كنيم....... ![]() |
|
آدم ها می آیند
زندگی می کنند
می میرند
و می روند
اما
فاجعه زندگی تو
آن هنگام آغاز می شود
که آدمی می میرد
اما
نمی رود
می ماند
و نبودنش در بودن تو
چنان ته نشین می شود
که تو میمیری در حالی که زنده ای
و او زنده میشود در حالی که مرده است...
آزاده طاهایی