|
چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۷
صبح بود...صبح بود. زمین خیس از باران شبانه. در کوچه پس کوچه های بیروت می رفتیم. طلوع صبح را از دست داده بودیم. اما می خواستیم همان صبح که هنوز همه چیز تازه است و شهر نیمه عریان و خلوت, طعم خالی خیابان ها و هوای تازه ی روز را بچشیم. قدم زدن های دونفره موقعیت هایی ویژه هستند که به دلیل همان دو نفره بودنش یادمان می ماند. یعنی تنها نیستیم, کسی در کنارمان است که شاهد همان خیابان ها, همان عبورگاه ها و همان گذرگاه هاست. کسی بوده که پا به پای مان بوده و همین اطمینان بخش است که آن چه دیده ایم واقعن روی داده و رویا نبوده. جمع بیش از دو نفر خاصیت جمع را به جاده تحمیل می کند. بیش از آن که حواسمان به اطراف باشد به آدم هاست. به آن هایی که در کنارشان قدم برمی داریم و با آن ها حرف می زنیم. همه ی ما دونفره هایی داشته ایم که پررنگ تر از همه ی راه رفتن های مان جایی در ذهن مان ثبت شده است. یکی از اولین راه رفتن های دونفره ی من مسیری بود که بعضی صبح ها با پدربزرگم برای خریدن شیر تازه طی می کردیم. ظرف فلزی مخصوص شیر را برمی داشتیم که دسته ی باریکی از چوب داشت. راه می افتادیم از کوچه های پشت خانه می گذشتیم تا خانه ها تمام می شد و می رسیدیم به منطقه ی متروکه ای که بنایی نداشت. انگار که ته شهر باشد. بعد درست از همان ته شهر به جای این که مثل ته شهر های امروز زباله و مکانیکی باشد و بوی صنعت بدهد , صحرای سرسبزی شروع می شد که علف های اش تا زانوهای سه ساله ام می رسید. بعد هم بوده. زیاد بوده. نمی خواهم همه شان را اینجا ردیف کنم. شاید یک روز بنشینم و بنویسم شان. هر چه یادم می آید را بنویسم. هنوز البته نرسیده آن روز. داشتم می گفتم که صبح بود و ما, من و مامان ,کوچه پس کوچه های خیس بیروت را پشت سر می گذاشتیم به سمت دریا. هنوز هیچ مغازه ای باز نشده بود. آدم ها از خانه هایشان بیرون نیامده بودند. در یکی از کوچه ها چرخ دستی ای دیدیم که کوهی از تربچه و نعنا و ریحان تازه رویش بسته بودند. سبزی فروش دوره گرد بود. هنوز قرمزی آن همه تربچه که از بین انبوه برگ های سبز و باران خورده برق می زدند و مرد سبزی فروش را پشت سرشان پنهان کرده بودند به یاد دارم. کمی که جلوتر رفتیم چرخ دستی دیگری در کوچه ای دیگر دیدیم که از همان دور فهمیدیم چه می فروشد. بوی قهوه ی مرد قهوه فروش تا ته کوچه آمده بود. بوی قهوه ای را که آن روز صبح زود در کوچه های نم زده ی بیروت چشیدم تا آخر عمر به دنبالم خواهد آمد. بویی که هیچ گاه در هیچ قهوه خانه و قهوه فروشی و کافه ای مانندش را نشنیدم و شاید به خاطر همین باشد که قهوه را بیش از آن چه دوست داشته باشم بنوشم دوست دارم ببویم. انگار که در جستجوی ردی باشم از گذشته ای که من و مامان در کنار هم قدم می زدیم و بوی قهوه می آمد. مریم مومنی | ۸:۴۵ بعدازظهر سلام و من هيچ گاه حلقه هاي اشك و صداي پر از حزن آن راننده ي تاكسي مسن را در كرمانشاه فراموش نمي كنم كه هنگام پخش اخبار جنگ بيروت از راديوي تاكسي اش به من كه مسافر آن تاكسي بودم گفت: در بيشتر جاده هاي اروپا روزهاي زيادي رانندگي كردم و شهرها و مزارع زيادي را ديدم. ولي هيچ جايي را به زيبايي بيروت نديدم مریم جان، خیلی خیلی لذت بردم. معرکه بود. از این داستانهای کوتاهت بیشتر برای ما بنویس. مریم: حتی دل من نیز بوی قهوه می داد... مریم: و نوشته تو بوی قهوه تازه می داد مریم عزیز دکتر علی شریعتی :دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند مقبول و دلچسپ!!! سلام عزيزم سلام.جالب بود. نوشتتون خیلی بوی غریبی داشت با کمی نمناکی ، خسته نباشید زیبا بود هنر هدیهای است که خداوند نزد کمتر کسی به امانت می گذارد. اگه به من هم سری بزنی خوشحال میشم خوش به حالتان. خیلی خوب بود , بسی لذت بردم :)
سلام ![]() |
|
and I almost smell the coffee as I’m reading your post.