|
شنبه ۴ آبان ۱۳۸۷
به: مایی که عاشق وعده دادنیم...خسته شده ام از خمودی ای که می بینم. از این که کاری نمی کنیم, که پروژه های جدی ای نداریم. جدی منظورم آکادمیک و یا اداری و اجرایی نیست. کمتر می بینم کسی از اطرافیانم و یا آن هایی که از دور و نزدیک با هم آشناییم و یا آن هایی که وبلاگشان را می خوانم و خلاصه جماعتی که می شناسم پروژه ی جدی شخصی ای را دنبال کند. همه ی استعداد ها و ذوق و دانش و بینش مان جمع می شود حداکثر در نوشته های وبلاگی, در جمع شدن های گاه و بی گاه مان به دور هم که گفت و گویی کنیم و ایده بپرورانیم و بعد هم فراموش اش کنیم. همه ی انرژی جمع وقتی به خلوت تنهایی مان می رسد می شود در بهترین حالتش مصرف کردن آن چه دیگران برایمان تولید کرده اند. خواندن کتابی, دیدن فیلمی, شنیدن موسیقی ای که خب لزومن بد نیست. اما تا وقتی که خودمان هر از گاهی پروژه های کوچک و یا بزرگ شخصی مان را پیش نمی بریم و همه چیز در حد ایده هایی هیجان انگیز باقی می مانند همین اوضاع هست که بوده و خواهد بود. همین می شود که این همه قصه و ماجرای زندگی ایرانی/هرجایی مان به جای ثبت شدن های جدی دود می شوند. شخصیت های جاندارمان در یکی دو نوشته ی کوتاه حیات می یابند و بعد نیمه کاره رها می شوند. آهای جماعت وبلاگ نویس می دانید چقدر از لابه لای همین زندگی های معمولی مان که گاه گاهی توی وبلاگ های مان نوشته ایم می شود آدم های واقعی بیرون کشید و نشاندشان توی فیلم نامه ای, رمانی, داستان کوتاهی و یا چه می دانم موضوع پیدا کرد برای پژوهش های جدی اجتماعی؟ منتظر نشسته اید/ایم که چه کسی برایمان کاری بکند؟
مریم مومنی | ۷:۴۸ بعدازظهر تعظیمهای بزرگ به مریم. نوشتید آنچه میخواستیم بگوییم..ممنون من در كارم همين حس را دارم. اگر بشود آمار گرفت، مطمئن هستم افراد زيادي در زمينه هاي مختلف همين حس را دارند جوابم را که هیچ وقت نمی دهی مریم بانو. دست کم برایمان از پروژه شخصی خودت بگو مریم: دلم برایت تنگ می شود وقتی نمی نویسی. حس می کنم در یک شهر زندگی می کنم با تو گرچه در کشور همسایه و هم زبانت هستم. گاهی روزی 2 یا 3 بار یا شده حتی 4 بار چک می کنم که نوشته ای یا نه. پروژه شخصی من شاید گاهی شعری نوشتن و اندیشیدن باشد. حتی نه وبلاگی به روز کردن. تو بگو از پروژه شخصی خودت. مشتاقم که بیشتر بدانم و یاد بگیرم از شما. همه عمرت همین حالاست زینهار ... سلام مریم مریم: پروژه شخصی؟ من ساناز گذر هستم که یک روزی پروژه شخصی روزگارم بود. حالا بعد از مهندس شدن و همه چیز... پروزه شخصی ام شده خواندن آموزش علوم! مریم:
هر روز بیشتر به این حرفها فکر می کنم و برایم بیشتر معنی می گیرند. دلم می خواهد خیلی عمیق تر به یک پروژه فکر کنم مريم جان من كه به كل احساس پوسيدگي مي كنم گاهي فكر مي كنم بيا اين فكر ها و جرقه هاي انرژي را جمع كن و كاري كن... اما احساس مي كنم هيچ حسي براي هيچ كاري ندارم: درددل بود! خیلی خوشحالم اینجا پیدات کردم.
سلام وب خوبی داری و مطالب زیبا اما کاهش از روز های خوش قلم را بر روی کاغذ خود بچرخانی نمي دونم چرا دوباره اين مطلب را خوندم. شايد ذهنم را مشغول كرده آه اگر آزادی سرودی میخواند که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
حتي من هم كه شغلم نوشتن است به سختي مي توانم دغدغه هايم را ... شايد هم نه . ....ولي اين جا واقعا به اين پروژه هاي كوچك و بزرگي كه مي گويي نيازدارد مثل آدمي به هوا . همین چند هفته ی پیش داشتم به همین قضیه فکر می کردم، البته نه به این شکل خاصی که شما گفته اید (خلق اثری ادبی یا هنری). داشتم فکر می کردم چرا کم تر کسی را دور و برم می بینم که آرزوهای بزرگ (در همان معنای پروژه که شما مراد کرده اید) در سر داشته باشد. بیش تر آدم ها به همین که نانی به کف آرند و به غفلت بخورند راضی اند، اول از همه هم همین را در مورد خودم دیدم و بعد در بقیه. به قول شما فعلا پروژه ی بزرگم درس خواندن است!!! شاید یک جور یاس عمومی از پیشرفت امور هم در مقیاس خرد و هم کلان باعثش باشد. آن قدر هر چیز ساده در این کشور گره می خوردکه آدم امیدش را برای برنامه ریزی آینده ای پیش بینی پذیر از دست میدهد... سلام، مریم: پروژه شخصیام یادم میاید یک روزگاری، هواشناسی شخصی بود. آن روزها که صبحها و شبها آسمان را نگاه میکردم و عاشق ابرها بودم. کمی که گذشت، حتی پیگیری آن علاقه هم با وجود کنکور غیرممکن شد. حالا این روزها اینقدر برنامههای درسی و غیره هست که... این تلنگر برای همهمان لازم بود. مرسی مریم جان. ما ملتِ در انتظاريم. بيشتر از ملتهاي ديگر و شايد به جايِ همهي آنها. اين انتظار ريشه در سنتهايمان دارد و بس. انتظاري كه در گوشهايمان ميخوانند به هنگام تولد. همين حالا هم اگر گوش كنيد صدايِ انتظار را ميشود شنفت از اهالي اين انتظارستان:"شايد اين جمعه بيايد، شايد...". صدايِ ملتِ انتظار براي كسي كه بيايد براي تغيير. به شاهدِ تاريخ هم كه گوش ميسپرم، جاي جايش پر است از انتظار برايِ يك مرد. بنابراين ما همينيم، منتظر برايِ تغيير. سلام ممنون از اینکه شعر های قشنگی برام فرستادی مریم: ![]() |
|
آنچه از دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند