|
شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۷
گفتگو با ادوراد سعید,اسلاسینسکی ۱۹۸۷ راه می روم, بخش بخش شده. چه می دانم لابد تاثیر زمستانی است که به زودی می آید. از همین حالاها درخت های کاج آورده اند و زلم زیمبوهای جشن دو ماه بعد. از همین حالاهاست که قطار مترو در ایستگاه های زیر خیابان معروف وین که برسد تا سقف پر آدم هایی شود که بسته های خریدشان از شانه و دست و بالشان آویزان است. همین روزهاست که بساط بازارچه های کریسمس به پا شود و آدم ها دور هم در خیابان پونچ بنوشند و دستهای سردشان را به دور لیوان های سفالی پونچ حلقه کنند. بعد کمی بعدش یلدا شود و کمی خیلی بعدترش عید. عیدی که از همین الان نمی خواهم برسد. و یا برسد و زود بگذرد.کاش همه ی مناسبت های سالانه بگذرند. تولدها, عروسی ها, عید های ریز و درشت, عید های ملی, ایرانی, اتریشی, خارجی, مذهبی, جهانی.
مریم مومنی | ۵:۴۸ بعدازظهر دوست داشتم، زياد...ء اسپليتر پورت يو اس بي كامپيوتر من گاهي وقتا باگ داره و ناچار هستم كامپيوتر رو ري ست كنم هنوزهم بعد از سال ها چشم هام گرم مي شن وقتي كه يادم مياد سركلاس تئوري اعداد، نمي دونم چرا يكباره به ذهنم رسيد مادربزرگ كه در شهر ديگري زندگي مي كرد مرده؛ با همين تصور بغضم تركيد و مجبور شدم كلاس را ترك كنم پنج سال بعد مادربزرگ مرد و شب تا صبح در كنار جسدش بودم و امسال همين چند ماه پيش مادر براي هميشه چشم هاي مهربانش رو بست I understand what you're talking about and that tears me apart... سردم شد.خیلی زیاد. سلام نثر شما عالیه. عالی با سپاس من هم بعضی وقتها گریه می کنم . برای آینده ای که دلم می خواهد آنقدر دور باشد که نبینمش من هم از این گریه ها زیاد کرده ام. واقعا عالی می نویسید. کلی بالا پایین کردم که بگم که باز با خوندن یه مطلب از تو گریم گرفت یا نگم چه کارییه. کامنتها رو خوندم دیدم نه بابا اینجا همه از خودن. ![]() |
|
شخصی بود